وضعیت برزخی، میانجی تاثیر و «کار روشنفکری»
ابوطالب آدینهوند ـ یکی از نمونه روشنفکران مذهبی که در بعد اصلاح دینی با فهم بحران در وضعیت در سالهای اخیر تلاشی ناتمام را بنیان نهاد هدی صابر بود، او ضمن فهم دوران تکثیر و انکسار حوزه نفوذ بر نمونهای متوسط برای تأثیر در حسینیه ارشاد به طرح سلسله گفتارهای «باب بگشا» بر بنیاد مباحثی کلان و هستیشناسانه که در پرتو آن انسان فعال هستی سر برکشد، پرداخت. او با طرح مباحث تاریخی در سلسله نشستهای «هشت فراز، هزار نیاز» نیز به کوششهایی در راستای تحقق آرمانهای ملی پرداخت، مباحثی که سیرِ از عباس میرزا تا اکنون تاریخی را بررسی مینماید و نقطهچینهایی که تکوین شرایط کنونی را رقم میزند را ساختگشایی و تحلیل نمود. صابر علاوه بر کار روشنگرانه نظریاش ـ که میتواند آغازی جدید بر تبیین توانمندیها و داراییهای تلقی اجتماعی و انگیزشی از مبانی فرهنگی و دینی و کوششهای ملی باشد…



جمع مصدق اشرافزاده دولتمرد ارباب ده و مجاهدین بنیان گذار آرمان گرا و افق نگر نیز از همین جمع های کمی دشوار بود؛ اما در پس پشت بسیاری از این به ظاهر جمع ناشدنی ها خطوط نامرئی بسیار مستحکمی وجود دارد که شاید تنها برخی عمق اندیشان (و ای کاش این تعبیر دستمالی نشده بود که بگویم اهل بصیرت) هم چون هدی آن را در می یابند… هدی دلداده مصدق بود. در او پراگماتیسم وعمل گرایی پربازده یک دولتمرد و صداقت و دوستی و پاکدستی یک صاحب منش و حب وطن یک عنصر ملی و بخصوص علاقه به مردم زحمتکش و پرکار و کم بهره که هدی عشقی عمیق به آنان داشت (و آرمان عدالت تا عمق جانش ریشه داشت) را می دید.
تقی رحمانی –
محمد رضایی ـ سخن گفتن دربارهی هدی دشوار است. نه فقط به خاطر احساسی که در نبودن او داریم بلکه بیشتربه خاطر دشواری توضیح بینش، روش و منش او است که با روح زمانهی ما ناسازگار است و حتی در تقابل با آن قرار دارد. روح زمانهی ما، پرورشدهنده آدمهای میانحال و میانمایه است. آدمهایی که همیشه و همهجا در میانه مینشینند و در وسط میایستند و با تئوریزه کردن آن، مصیبتاین میانحالی و میانمایگی را تا مرتبهی فضیلت برمیکشند. و قائلین به آن اجر میبینند و در صدر مینشینند.
میکائیل عظیمی – برخلاف انتظار و و حتی خواست اولیه، تقدیر چنان شد تا از نگاهی کاملاً فردی و شخصی درباره یکی از تأثیرگذارترین دوستان و معلمان خود سخن بگویم. چرخ زمانه آن گونه چرخید و طور به طور شد تا در برابر این پرسش قرار گیرم که چرا دوستی با هدی صابر، افتخار و خاطره پرشکوهی بوده و هست. اما چون قرار بر سنتشکنی است و کنار زدن رویههای مرسوم، این نوشتار به آنچه از آقای صابر نمیپسندیدم و دوست نداشتم، اختصاص دارد؛ به آنچه که نمیخواهم و نمیپسندم. در ادامه نیز تلاش میکنم توضیح دهم که چرا علیرغم این دوستنداشتنها، باز دوستی با وی را مایه افتخار و سربلندی میدانم.
هدی صابر بر نظم تاکید خاصی داشت، رفتارش ویژه بود. مخاطبش باید خیلی مراقب اوضاع ظاهری اش می بود. در اینکه بدقول ها را مورد عتاب قرار دهد هیچ تردیدی به خود راه نمی داد. درنقد مخاطبش رودربایستی نداشت. پایبندی به پرنسیب ها اعتماد به نفس خاصی به او داده بود. ایمانی بزرگ که مخصوص کسانی است که درون و بیرونشان یکی است. کسانی که اگر بر پایبندی به آرمانشان هم تاکید می کنند تا آخر راهش هستند. هدی مرد منش بود، خیلی زود مرزبندی می کرد اما در رفتارش با مخالفانش نیز منشش را رعایت می کرد. مرزبندی های سخت اجازه نمی داد در وظیفه اش نسبت به رسیدگی به خانواده های زندانیان سیاسی کوتاهی کند.
دانشجویان و جریانات دانشجویی یکی از مخاطبان همیشگی هدی صابر بودهاند. او دعوت جمعهای دانشجویی برای بحث و گفتگو را هیچ گاه رد نمیکرد و همواره با استقبال و گشودگی به مواجهه با دانشجویان میپرداخت. در موارد متعددی از نشستهای سیاسی و اردوهای تشکیلاتی انجمنهای اسلامی و دفتر تحکیم وحدت، هدی صابر نیز در عداد سخنرانان و صاحبنظران حاضر در نشست بود. دعوت برای جلسات فکری مستمر نیز مصادیق زیادی دارد؛ از طی مسیر طولانی تهران تا اهواز برای برگزاری کلاس ماهانهی قرآن با جمعی دانشجویی، تا مشارکت در حلقههای مطالعاتی تاریخ و توسعه و قرآنپژوهی دور و نزدیک دیگر در تهران و سایر شهرستانها. گاه نیز هدی صابر، خود دعوتکننده و آغازگر گفتگو با دانشجویان بود.
”من فرزند کوچک انقلاب اسلامی به صحنه آمدم تا حامی مستعضعفین باشم“ این سخنان میرحسین موسوی که به چرایی حضور خود در عرصه انتخابات ۸۸ میپرداخت پژواک آرمانهای بر زمین مانده انقلاب بود که از دهه ۷۰ به بعد به فراموشی سپرده شد. حاکمیت برآمده از انقلاب که کم کم از آرمانهای انقلاب فاصله میگرفت، عدالت اجتماعی به عنوان یک مطالبه عمومی را نیز به فراموشی سپرد تا مستضعفین روزگاری وارثان انقلاب نامیده میشدند به اقشاری بدل شوند که ناچار باید زیر چرخهای توسعه کشور له شوند تا کشور در مسیر توسعه و پیشرفت قرار گیرد.
هدی صابر را کم و بیش میشناسیم. میگویم ”کم و بیش“، چون شخصیت، بینش، روش و منش او فراتر از آن بود که با خواندن چند مقاله و مصاحبه در مورد او شناخته شود. حتی بسیاری کسانی که با او زندگی کردهاند، شاگردش بودهاند و حتی در مراحل مختلف زندگی و فعالیت همراهش بودهاند نیز اعتراف کردهاند که هرگز شناخت کاملی از او نداشتهاند. هدی صابر، شخصیت منحصر بفردی در تاریخ پس از انقلاب است. غرض، مجیزگویی و مدیحهسرایی نیست. تنها میخواهم بگویم جامعه ما شخصیتی را از دست داد که اگر بود، میتوانست تغییرات فاحشی را در سپهر روشنفکری مذهبی ما رقم بزند.