شاخه:آرشیو نوشتاری «باب بگشا»
پرینت
بازدید: 1265

سلسله نشست‌های «باب بگشا»

نشست پانزدهم: تبیین: «باب بگشا» با دو پیش‌فرض

سه‌شنبه ۲۴ دی‌ماه ۱۳۸۷

 فایل پی‌دی‌اف دریافت فایل pdf نشست جاری

 به نام همراه یاریگر

من رفیقم، ره­گشایم، باب بگشا، نزد من آ

ضرورت رابطه­ی صاف­دلانه، مستمر، همه­گاهی و استراتژیک با خدا

پیش از امشب سیزده جلسه داشتیم که این سیزده نشست یک فصل تلقی می­شود. سعی کردیم این فصل منطقی داشته باشد؛ از جایی شروع شود و به جایی بیانجامد. با توجه به این که می­خواهیم وارد فصل جدید بشویم یک مرور سریع بر فصل گذشته می­کنیم. از جلسه‌ی بعدی ان‌شاءالله مرور را کنار می­گذاریم و به متن اصلی بحث می­رویم. در رابطه با سیزده جلسه­ای که پشت سر گذاشتیم، نیم­رخی به پیش داشته باشیم و سه رخی به پس:

  • فصل پشت سر؛
  • موقعیت­شناسی:
  • موقعیت خدا در جامعه
  • موقعیت خدا در ما
  • موقعیت ما در هستی

 

ابتدا یک موقعیت­شناسی کردیم. موقعیت خدا در جامعه، یک موقعیت حداقلی بود و از [ظرفیت گسترده و] بسیط خدا در جامعه، ما و حاکمیت و نیروها و نسل نو فقط یک کابین داریم؛ یک کابین که تک­نفره و کوچک و اصطلاحاً سلول انفرادی است. خدا در سطح کلان در جامعه‌ی ما این موقعیت را دارد. دریافتیم که در خود ما هم نقش رفاقتی و نظارتی ندارد و ما هم کمتر به دنبال این بوده­ایم که نقش خدا پیش­برنده، کمک­کار، ناظر و یاریگر ما باشد. به این خاطر در جامعه­ای که خدا از این [جایگاه فراخ و] بسیط، در حد یک کابین یا یک سلول امکان دارد و ما هم تحت نظارت «او» نیستیم، موقعیت ما در هستی به تبع رابطه­ی محدودی که با خدا داریم، سست و متزلزل شده و ما عضو هستی نیستیم. بعد از این موقعیت­شناسی ـ که مرثیه­خوانی هم نیست، بلکه، یک توصیف از وضعیت خودمان است که سعی کردیم واقع‌گرایانه باشد ـ  به ضرورت خروج از این موقعیت نامطلوب رسیدیم.

 

  • ضرورت خروج از موقعیت:
  • ادامه سنت انسان
  • امتداد انتظار خدا

 

خروج از این موقعیت، هم ادامه­ی سنت انسان­های پیش از ما و هم امتداد انتظار خداست. خدا هم انتظاری از ما داد؛ انتظار نه از سر نیاز بلکه بنابر امکاناتی که به ما داده و فرصت­هایی که برای ما فراهم کرده است و آموزشی که به ما داده، از ما انتظار دارد که ما هم کیفیتی متصاعد کنیم و تحرکی داشته باشیم. اگر بخواهیم از این وضعیت خارج شویم، مثل خروج از هر وضعیتی، احتیاج به تجهیز [به متد] داریم.

 

  • متد؛ وسیله­ی خروج:
  • متدهای هم­نوعان
  • الگوی «او» ^ تبیین: حرکت مداوم میان دو مبنا
  • متد ما: پیشاتبیین، تبیین، پساتبیین

 

در گذشته هر کس می­خواست به سفر برود می­گفتند: «بی جهاز و بی‌جامه­دان مرو». این متد نقش جهاز و جامه­دان دارد، حتی اگر حداقلی باشد. برای شروع یک زندگی، یک کفپوشی و رختخواب و ظرفی لازم است. در حد حداقل هم باید از این جهاز استفاده کرد. این جهاز برای ما متد است. برای این که این جل و جهاز فراهم شود، انسان­هایی که پیش از ما بودند، برای خروج از بحران متدی اندیشیدند. پنج متد را بررسی کردیم. متد آخر، متد کارایی بود. انسان خود را نقد و تحلیل می­کرد؛ شرایط را به نقد و تحلیل می­کشید و در نهایت با استعانت از مبدا هستی راه خروجی را ترسیم می­کرد.

یک الگو را نیز خدا معرفی کرد، که متدش مبتنی بر تبیین بود. تبیین به این معنی که یک پاگردی بین من و خودتان درست کنید و در این پاگرد در جریان باشید؛ هم خودتان را می­یابید و هم من را. ما هم با تاسی به متد همنوعان خودمان که یکی از متدهای­شان کیفی بود و با استعانت به توصیه و راهکار خدا سعی کردیم که برای خودمان سازوکار یک متد را فراهم کنیم. این متد سه سطحی بود: پیشاتبیین، تبیین، پساتبیین. در پیشا تبیین فاز صفر را تعریف کردیم.

 

  • فاز صفر ما:
  • وداع با یک تلقی
  • ما «هست»یم، ما سهیمیم

 

در فاز صفر با یک تلقی وداع  کردیم تا به یک دیدگاه مجهز شویم. آن تلقی، تلقی سنتی است که بر این مبناست که این جهان، مذمت­پذیر است و پاگردی بیش نیست، تحقیرش می­کنیم و به آن تن نمی­دهیم، می­خواهیم از آن عبور کنیم و  به یک جهان استراتژیک و ناپیدا برویم. اما گفته شد که این تلقی باید عوض شود و تبدیل به یک دیدگاه جدید بشود و ما به آن دیدگاه جدید مجهز بشویم. خلاصه دیدگاه جدید این هست که: ما «هست»یم. «هست»یم  به این مفهوم که هم هستنده­ایم و از هستی بهره داریم، و هم این که «هست»یم، یعنی وجود ما را کسی نمی­تواند انکار کند. هستیم و حقوقی داریم و سهمی داریم. هم در جامعه حق مشارکت داریم، هم در هستی سهم داریم، هم از این امکانات آموزشی سهم داریم و هم حق اظهارنظر داریم؛ هرچند موانعی هست، اما ما هم هستیم. تمثیل بدی است اما، می­گویند در ایران هر کس کار خودش را می­کند، حاکمیت هم کار خودش را می­کند، نیرو­ها هم کار خودشان را؛ منظور من این نیست اما به هر حال ما هم «هست»یم و از حقوق­مان استفاده می­کنیم. در هستی هستیم و در ایران هم هستیم.

فصل گذشته را آرام­آرام داریم پشت سر می­گذاریم. تبیین ما سیر بین این دو معنا بود. برای متدلوژی نیاز به نمونه هست. نمونه­ای را که ما انتخاب کردیم، نمونه­ی ابراهیم بود. روی رابطه­ی ابراهیم با خدا چهار جلسه ایستادیم (هرچند ارزش آن را داشت که بیش از این بر روی آن بایستیم، اما فرصت‌مان محدود است). آن الگو را در فرصت محدودمان بررسی کردیم:

 

  • تبیین ما:
  • سیر در میان دو مبنا؛
  • الگوی ابراهیم ـ خدا
  • ویژگی­های الگو:
  • ساده؛ فطری؛ غیرفلسفی؛
  • روان؛ عینی؛ عملیاتی؛
  • توافقی؛ با پیش‌برد مشترک

 

ویژگی­های الگو خیلی روان بود. ساده، فطری، غیر فلسفی و غیرروشنفکری است، پیچ در پیچ نیست، شکل حلزون­مانند ندارد. صاف و شفاف و درون پیداست. روان و  عینی است و مهمتر از همه این که عملیاتی است و می­شود هندسی­، مرحله­بندی­ و سطربندی­اش کرد.

توافقی است؛ یک سر توافق خدا و یک سر توافق هم ابراهیم [در جایگاه] یک انسان است. این که می­گویند برای [حصول به] توافق، ۵۰ درصد حل [و کافی] است، چون ما می­خواهیم، ۵۰ درصد دیگر را دختر پادشاه عربستان بخواهد!، این طور نیست. این۵۰­­-۵۰ کیفی است. این که کسی می­خواهد کاری کند، می­گوید خدا هم می­خواهد، این طور نیست. خدا همیشه در موضع پیش­برندگی است؛ اگر قانونش را رعایت کنیم و از مسیرش وارد شویم، «او» خواهنده است. مخالف كار اصولی نیست. وقتی مخالف است که کار اصولی نباشد. اینکه رابطه، یک­طرفه نبود، توافقی بود؛ یک طرف خدا بود و یک طرف ابراهیم، و الگو را با هم مشترک ساختند؛ نه این که هم­ارز باشند. می­شود با استنباط ما گفت که ساخت­وساز الگو توافقی و مشترک است.

پیش‌بردشان هم مشترک است. پروژه­ای تعریف شد که سه سطح داشت: بنای محتوای توحید، بنای فیزیکال توحید و بنای مناسک. انصافاً چون این پروژه فاز صفر داشت و ابراهیم خود را هستنده تلقی کرده و خودش با منشاء هستی پیوند خورده و اصول را رعایت کرده بود، پیش‌برد مشترک هم سالم و بدون اصطکاک صورت گرفت. بعد از این، ما این تشکیک را کردیم که آیا این الگو قابلیت بازسازی دارد؟

 

  • قابلیت بازسازی الگو؟
  • تجربی
  • تحققی
  • قابلیت تکرار امروزین

 

دریافتیم این الگو قابلیت بازسازی دارد، چرا که یک بار تجربه شده است و قاعد‌ه‌ی علم هم این است که چیزی که یک بار تجربه شده، تحققی و قابل تکرار است؛ هندسه و منطوق [مضمون و معنا] و مقوم­های درونی­ای دارد. این الگو یک بار ـ در زمان دوردست ـ تجربه شده و الآن هم می­توان همان رابطه را با الزامات این دوران بازسازی کرد ـ اما با همان ویژگی­ها که ساده، فطری، شفاف و توافقی باشد. ویژگی­ها سرجای خودش هست و دوران­پذیر و تاریخ­پذیر نیست. جلوتر که آمدیم، رسیدیم به مبانی، ضرورت­ها و نیازهای رابطه با «او». بر روی نیازهای رابطه­ی ما با «او» حداقل یک جلسه ایستادیم.

 

  • مبانی:
  • ضرورت­های رابطه با «او»
  • نیازها

 

[چکیده­ی کلام در توضیح مبانی، ضرورت­ها و نیاز رابطه با «او» این هست] که «او» یک وجود منتشر است و ما بخشی از وجودیم. «او» هم مقسّم هستی است و هم مقسّم خودش است. این خیلی مهم است. ما نمی­توانیم این­طور باشیم. «او» مادر هستی است، تقسیم می­کند و خیلی هم نمی­خواهد که چیزی به خودش برسد. وجود خودش هم منتشر است و کاملاً ذراتش پخش شده است و تکه­ای نیست که در جای غیردسترسی قرار گرفته باشد.

 

  • مبانی رابطه با «او»:  
  • وجودی
  • آفرینشی
  • فطری
  • آموزشی
  • کششی
  • عرضه ـ تقاضایی

 

با توجه به این که «او» وجودش منتشر است و ما هم بخشی از وجودیم، یک رابطه­ی وجودی بین «او» و ما برقرار است. یک رابطه­ی آفرینشی نیز برقرار است؛ به این ترتیب که «او» ما را آفریده و اهل خلق و آفرینش بوده است و ما هم جایی در کتاب آفرینش داریم. ممکن است همه­ی متن کتاب آفرینش را انسان پر نکرده باشد، ولی بالاخره ما هم در حد پاراگراف و سطر در این کتاب سهمی داریم.

وجه بعدی، فطری [بودن رابطه­ی ما با خدا] است. یعنی ما هرچقدر هم که سیاه­کار شویم و از اصل دور بیافتیم، بالاخره یک جعبه­سیاهی درون ما هست. جعبه­سیاه، وجدان بیدار ماست و رابطه ما با خدا را بانگ و جرس می­زند.

وجه بعدی این که همان­طور که انسان با معلم کلاس اولش انس ویژه­ای برقرار می­کند، «او» هم در بدو خلقت نقش آموزشی را برای سرسلسله­ی آدم داشته، در هبوط هم نقش آموزشی داشته است. بعد از هبوط و تا اکنون نیز نقش آموزشی داشته است. لذا این آموزش هم یک رابطه­ی ویژه ایجاد می­کند.

وجه بعدی، کشش است. ما اهل رجوع هستیم و «او» هم محل رجوع هست. یک رابطه­ی کششی با «او» داریم. انسان از همان اول که از غار بیرون زده، اهل نجوا و سر به آسمان بوده و دست به عبا و سر به زمین بوده است. این­ها چهار عمل اصلی فیزیکال خدا نیست، انسان از اول سر به سجده و اهل گفت­وشنود و سر به آسمان بوده و خدا سعی کرده این چهار عمل اصلی را در [قالب] مناسک، جان­مایه و محتوا ببخشد.

وجه آخر هم این هست که ما همیشه در موضع تقاضاییم و «او» هم در موضع عرضه است. این­ها مبانی رابطه ما با «او» است. وجه بعدی ضرورت­های رابطه با «او» است:

 

  • ضرورت­های رابطه با «او»:
  • ربط با مبداء
  • عبور از خلاء
  • بن­مایه
  • تجارب پیشاروی
  • پروژه ـ پیش‌برد
  • پایان دوران
  • حرکت حداقلی ـ خدای حداکثری
  • ربط استراتژیک

 

ربط با مبدا ضرورت دارد. جهان، محور اتصالی دارد و ضروری است که ما با «او» ارتباطی داشته باشیم. از این خلاء عبور کنیم. خلائی که هم حیرانی است، هم چرخانی است، اما «او» این طور نیست. «او» قاطع و منسجم است. اهل آزمون و خطا و افتان و خیزان نیست: «ما جهان را در شش مرحله خلق کردیم؛ بی‌خواب­زدگی و خستگی»[۲]؛ خودش می­گوید اهل چرت و خواب­زدگی نیستم. حال، ما که در چرت تاریخی گیر کرده­ایم، می­توانیم به کسی رجوع کنیم که اهل چرت نیست. حیّ است، جاوید، مشعوف و رقصان است، مایه­ی هستی است.

وجه بعدی، بن­مایه است. بن­مایه در ایران ته کشیده است. اینکه در ایران حرکتی انجام نمی­شود، مشکل، مشکلِ بن­مایه است. سرکوب [جریان انحصارطلب] راست هم هست، امکانات نداشتن هم هست، همه­ی این­ها هست اما اگر «بُن»ی باشد، حاکمیت­ها «وجود»ی ندارند که بتوانند جلوی این «بن» را بگیرند. ما از این طرف، یک وجودی داریم که حامی بن­مایه است. هر جای جهان، هر دوره­ی تاریخ، بن­مایه­ای آمده است، حتی اگر آن بن­مایه را یک مارکسیست و غیرموحد آورده باشد، به اعتبار این که پروژه­ایست در میان پروژه­های پیش­برنده­ی هستی، بالاخره یک دستی پشتش است. این طور نیست که فقط دستی پشت مذهبیون باشد و از مذهبیون هم فقط مسلمان­ها و از مسلمان­ها هم فقط شیعیان و از شیعیان هم فقط ایرانی­ها؛ این طور نیست. اگر به عدل «او» اعتقاد داشته باشیم، هر موقع یک مارکسیست کیفی هم پیدا شود که بخواهد شرایط را جلو ببرد، بالاخره آب و جارویی هست، بوم غلتانی هست، سنگلاخ­جمع­کنی هست که راه صاف می­شود و جلو می­رود. پس ما یک حامی اصلی بن­مایه داریم. اگر ما بن­مایه عرضه کنیم، این مجموعه­هایی که می­بینیم، نمی­توانند جلو تحولی را بگیرند. تحول کیفی لزوماً قطع شدن سر یک حاکمیت و این­ها نیست. از این اتفاق­ها تا حالا [زیاد] در ایران افتاده است؛ این نیست. نمی­تواند جلو تحول و رشد و کیفیت و ساخت را بگیرد. لذا مشکل، مشکل بن­مایه است. «او» هم منشاء بن­مایه است. اهل ایده و طراحی و هندسه و خلق است. ما هم باید با «او» اتصال بیابیم.

وجه بعدی كه عنوان شد، تجارب پیش رو در ایران هست. به خصوص تجربه­ی سال ۵۲-۵۴ که یک نیروی رزمنده، مذهبی و کیفی در دو سال و حتی پیش از آن سیری طی کرده تا به سر فصل ۵۴ رسید.[۳] این یک تجربه است و تضمینی نیست که در مورد ما هم تکرار نشود. ما که تافته­ی جدابافته نیستیم. تجارب ایران پشت سر است. اگر بازرگان تا آخر حیاتش روی بن­مایه­اش ماند، دنبال چرایی­اش باشیم. اگر طالقانی تا پایان عمر از قرآن ملات در می­آورد، علتش را بدانیم. اگر حنیف­نژاد در زندان هم کار ایدئولوژیک کرد، علتش را بدانیم. خیلی مهم است فردی در زندان باشد و بداند تا چند روز بعد اعدام می­شود، با این حال روی تعمیق ایدئولوژیک برود. آقای دکتر میلانی از دوران دبیرستان با حنیف آشنا بوده، خودش هم تُرک بوده، بعد که به تهران آمده­اند با هم ارتباط داشته­اند. در زمان تاسیس مجاهدین از اعضای اولیه بوده و در زندان هم بوده که در سال ۱۳۵۵ از سازمان جدا شده است. ایشان می­گفت که حنیف‌نژاد آنجا کار ایدئولوژیکش را ادامه می­داد. گفتم: «به چه چیزی رسید؟»، گفت: «به یک چیز کیفی رسید»، گفتم «چیز کیفی چه بود؟». از حنیف‌نژاد نقل کرد که ما در «شناخت» که کار می­کردیم، «هدایت» را در شناخت یک «فصل» تلقی کردیم. ولی در زندان بعد از ضربه­هایی که در شهریور ۱۳۵۰ خوردند و آن دستگیری­ها و شهادت­های چهار نفر اول و ... به این رسید که شناخت، برتر از «فصل»، یک «اصل» است. اصل خیلی برتر از فصل است. «فصل» یک بخشی از یک کتاب است، اما «اصل» لعابی است که خود را با کتاب و متن در می­اندازد. همچنان که عدل در هستی یک اصل است، هدایت هم یک اصل است. تجربه­ی مجاهدین، تجربه­ی بقیه نیروها، تجربه­ی جمهوری اسلامی، اصلاح­طلبان، ملی­­مذهبی­ها و سیری که این نیروها طی می­کنند، تجارب پیش رو هستند که به ما نشان می­دهند که اگر ربط کیفی، رفیقانه و توام با هدایت که دائم راه و مبدا و هدف را بررسی می­کند، وجود نداشته باشد، کیفی­ترین­ها، منحط­ترین­ها و عقب­مانده­ترین­ها و خاله­زنکی­­ترین­ها می­شوند. خاله­زنکی روشنفکری و تنزل آن­ها خیلی بدتر از خاله­زنکی دو نفر سرکوچه­ی یک محله است. برای آن­ها اتفاق این هست که وقت عزیزشان را این­طور طی می­کنند، اما سیر انحطاط خیلی مهم است. مهم است یک سیستمی یک سیر کیفی را حفظ و با یک انرژی کیفی به پیش برود، به یک سر فصل برساند. ممکن است یک سیستم یک انرژی کیفی داشته باشد، اما این انرژی را دائماً منحط و منحط­تر کند، این انرژی به جای یک اَبر باران­بار، به یک مِه­ای تبدیل شود که در این مه یک قدم جلوتر نشود برداشت. لذا تجربیات پیش روی ایران خیلی اهمیت دارد که البته برخی از آنها تاریخی دارد که جای بازکردن بحث­اش اینجا نیست.

در فهرست ضرورت­های رابطه­ی ما با او، وجه بعدی «عملیاتی» است. «او» یک پروژه­ی اصلی را تعریف کرده و آن پروژه­ی هستی است. در آن پروژه، آدم و حوا را تعریف کرده که پروژه­ی انسان بود که شاید بتوان گفت کیفی­ترین فاز هستی است. پس چون «او» پروژه­تعریف­کن و پروژه­پیش­بر هست و در [سیر] پیش‌برد پروژه خسته و مایوس نمی­شود و حوصله­اش سر نمی­رود، اهل تنوع­طلبی و دم به دم مُد عوض کردن نیست، پس ما هم اگر بخواهیم پروژه­ای پیش ببریم باید با «او» یک رابطه­ی ویژه­ برقرار کنیم.

وجه بعدی، پایان دوران است؛ با این میزان بضاعت ما و این خدای کوچک و شکل­گرفته، اتفاقی نمی­تواند رخ بدهد. قانونی را از [روند و سیر جامعه­ی] ایران استخراج کردیم ـ در مورد جاهای دیگر را ما دانش ­زیادی نداریم، اما در ایران خودمان می­توانیم خوب جستجو کنیم ـ که [مبین آن است که] در ایران ما در همه­ی حوزه­ها ـ فرهنگ و هنر و سیاست و علم و ... ـ اقلیت­هایی حرکت کردند ـ یا فردی و یا جمعی ـ که این اقلیت­ها کرگدن­وار به شرایط شاخ زدند و بن­بست شکستند و جلو رفتند. اما این کار اقلیتی یک جان­مایه­ی درونی می­خواهد، یک خدای حداکثری می­خواهد. نمی­شود یک کار اقلیتی کرد و جامعه این طور [در وضعیت فعال هستی نبودن] باشد و بخواهیم پروژه‌ای پیش برویم اما یک خدای حداکثری نداشته باشیم. این که نیروها اکنون به یک نقطه­ی «ایست» رسیده­اند، شاخص [و بیانگر] این است که به یک نیروی حداکثری متصل نیستند.

وجه بعدی، ربط استراتژیک است. خدا دید استراتژیک دارد، افق دارد، محدود نیست و به قول تیراندازها تا انتهای میدان، زیر میدان دید «او» قرار دارد. الآن در جامعه­ی ما، همه سر به زیر دارند و برای دو قدم جلوتر از خود نمی­توانند طراحی استراتژیک انجام دهند. اگر ما بخواهیم طراحی استراتژیک کنیم، در هر موضعی، [باید اهل تجهیز باشیم]. الآن در اقتصاد خرد، [مدیر و صاحب] یک بنگاه کوچک و یک مغازه، صاحب استراتژی است؛ در کشورهایی نظیر مالزی یا حتی کشورهای پیشرفته­ای مثل کشورهای اروپایی، کسی که یک بنای کوچک مثل زیر پله دارد، برای خودش فکر استراتژیک دارد، یعنی معتقد است باید جایگاهش دو سال بعد در بازار با جایگاه فعلی متفاوت باشد؛ پس باید یک شاگرد جذب کند و [مساحت محیط کاری] دو ضربدر دو را تبدیل به سه ضربدر سه کند و ابزارهای کارش را پیشرفته­تر کند. اما الآن در ایران چون همه در وضع موجود گیر کرده­اند، کسی اهل تجهیز استراتژیک نیست. چون مبدا [هستی]، دید استراتژیک دارد و پیش‌برد هستی هم با استراتژی بوده، پس باید با «او» پیوند برقرار کنیم. همچنان به پشت سر نگاه می­کنیم. «او» هم ویژگی­هایی دارد:

 

  • او:
  • تو در تویی؛ انسان­شناسی؛ ادعا؛ انتظار؛ مفّر

 

با ما تودرتوست؛ بین ما و جداره­ی قلب­مان ایستاده،[۴] بیرون نیست، اصلاً قابل تصور نیست که کجاست. انسان­شناس­تر از همه است و اوست که ما را خلق کرده و به ژن و فُرماسیون ژن ما بیش از همه مشرف است.

وجه بعدی این است که اهل ادعاست. هفتاد و چند بار در کتاب آخر گفته «مرا بخوانید»[۵]. نمی­خواهیم بی­احترامی کنیم و بگوییم ادعا را تِست می­کنیم؛ اما می­شود این ادعا را تجربه کرد. «او» ادعایی کرده و ما به عنوان جزیی از وجود «او» حق داریم بدانیم چقدر این ادعای «او» معطوف به نتیجه است، چقدر پشتیبانی تشکیلاتی از جانب «او» دارد و چقدر برای ما وقت­گذار است. آیا توان درگیری با این همه پدیده را دارد؟ این قابل آزمون است؛ ما خدا را تست نمی­زنیم، «او» برای خود شانی دارد، ما با «او» برابر نیستیم ولی برای خود ما قابل آزمون است.

وجه بعدی انتظار اوست. «او» آموزگار و مربی و خالق بوده، با ما در رختکن آمده، در نیمکت آمده، در بزنگاه­های­مان، در هماوردهای­مان، در سه­کنج­های­مان، در بریدن­ها و شکست خوردن­های­مان آمده است، پس انتظاری دارد. به هر حال انتظار دارد ما در این رفت و برگشت­ها حداقل نگاهی، سلامی داشته باشیم.

و بالاخره مَفَّر هم است؛ «فَفَرّواِ الَّی الله».[۶] یعنی بالاخره در سه­کُنج­ها محل گریز شما منم، به سمت من فرار کنید. خیلی مهم است؛ آدم گاهی فکر می­کند که این سه­کنج­ها، آخر دنیاست اما می­شود سری کشید و به جانب «او» فرار کرد.

به اواخر بحث می­رسیم. ما یک وجه­مان کلاسیک و وجه دیگرمان دینامیک است:

 

  •  کلاسیک
  • ما:
  • دینامیک
  •  

وجه کلاسیک ما همان ماندن در وضع موجود و قناعت است. وضع موجود هم الزاماً وضع سیاسی نیست؛ شامل زندگی و مهر و عشق و تولید و انرژی و خلق­مان هم می­شود. وجه کلاسیک، یعنی ما این وضع را پذیرفته­ایم و خودمان را در این سطح تعریف کردیم. اما انسان بنا نبوده در سطح بایستد. اگر قرار بود در سطح بایستد که همان غارنشینی اولیه امن­تر بود؛ حیوانی شکار می­کرد و از باد و باران و تابش خورشید هم در امان بود و یک زیست حداقلی داشت. ولی نه انسان قانع بود و نه پرورنده اهل قناعت بود. وجه مقابل و قرینه­ی متضاد کلاسیک بودن، دینامیک بودن است. یعنی عضو هستی باشیم و جان­مایه و خَلَجان و هیجان و امیدی داشته باشیم؛ اهل شکستن زَروَرق قناعت باشیم تا بتوانیم بالا برویم. «او» هم دو وجه دارد:

 

  • قدیم 
  • او:
  • جاری : خلق؛ ایده؛ روش؛ منش؛ متن

 

یک وجه قدیم دارد که در ادبیات سنتی مذهبی تا حدودی هست. اما غلیظ­تر از ادبیات سنتی مذهبی، در بخش مهمی از روشنفکران ماست، که خدا انکار نمی­شود، ولی دوردست است، خلق اولی کرده، ولی دیگر جاری نیست. برخی از صاحب­نظران که اخلاقی و مذهبی هم هستند و ما هم برای­شان احترام قائلیم، در همین حسینیه که صحبت می­کنند تصریح می­کنند که خدا دیگر در مناسبات زمینی ما وجود ندارد؛ دوران، دوران قرارداد است و ما خودمان مناسبات بین خودمان را تنظیم می­کنیم. این را چند باره هم تصریح می­کنند. اگر فقط یک بار گفته بودند ـ چون سخنرانی با نوشتن فرق دارد و به هر حال آدم وقتی می­نویسد «دست» خودش مهاری است. امکان اصلاح هم هست ولی در سخنرانی ممکن است حرف اشتباهی گفته شود ـ قابل نادیده انگاشتن بود، ولی وقتی این گزاره چند باره تکرار می­شود که خدا در مناسبات ما نیست و ما مناسبات خود را خودمان تعیین می­کنیم، یعنی برداشت­شان از خدا، خدای قدیم و دوردست و کهکشانی است. درحالی که اگر بپذیریم که «او» درتنیده و جاری است، منتشر و اهل خلق جدید است، پس همیشه در موضع خلق است و همیشه ایده­پرداز است. اهل روش است و خودش منشی دارد و به ما هم منشی آموزش می­دهد. مهم­تر از همه این که، این خدا وسط متن است و ما هم اگر به سهم خودمان بخواهیم به میان متن بیاییم، تاسی به میان­دارِ هستی لازم است. «او» اهل متن است و ما هم اگر بخواهیم از حاشیه به متن بیاییم، می­طلبد که ما با خدای جاری و ساری و درتنیده، ارتباطی برقرار کنیم.

***

سیزده جلسه خلاصه شد و شاید هم کمی ملال­آور بود. اما چون دو هفته وقفه بود و از امشب می­خواهیم بحث جدیدی را باز کنیم لازم بود که یک نگاه تندآهنگ به پس سر داشته باشیم.

 

  • از امشب به پیش؛
  • دوم فصل: باب بگشا

 

او می­گوید که دقّ­الباب کنید و «باب بگشا»یید. از موضع خودکم­بینانه یا خودبزرگ­بینانه هم نمی­گوید، بلکه از موضع واقع­بینانه می­گوید. «مرا بخوانید» یعنی اگر پروسه و پروژه­ای دارید، سیری را می­خواهید طی کنید، من را که منشاء امکانم بخوانید. درز و حفره و ناتوانی شما را با توان خودم پر می­کنم، به شما روش می­دهم تا بخشی از ناتوانی­هایتان را خودتان پر کنید و بخشی را من پرکنم. وارد فصل دوم می­شویم:

 

  • بابِ که بگشاییم؟
  • کارکردهای او، داشته­های او

 

بحث بر سر این است که باب چه کسی را باید بگشاییم؟ آیا «او» در حد آن نود و نه صفتی که از قرآن در دعای جوشن کبیر و سمات برمی­آید و دیگر خیلی کلاسیک شده، به کار ما می­آید؟ علم «او» الآن به چه درد ما می­خورد؟ سمیع بودنش را اصلاً ما می­پذیریم؟ واقعاً «او» را ناظر می­دانیم؟ برویم سراغ کارکردهایش؛ ببینیم چه کارکردها و داشته­هایی دارد؟ سراغ چه کسی می­خواهیم برویم؟ سراغ یک قدیمی و کهکشانی که نه وقت و حوصله و نه توجهی به ما دارد؟ یا نه؛ سراغ یک جاریِ فعالِ منتشر و مبشر و وجددار و انتظاردار می­خواهیم برویم؟ در آستانه­ی «در» خیلی وقت هست. اینجا احتمالاً بعضی­ها خواستگاری رفته­اند و خواستگاری اول­شان هم ممکن است تحقق نیافته باشد. دوستی داشتم که می­گفت من در سی و پنج دست فنجان  و نعلبکی، چای خورده­ام؛ سی و پنج بار خواستگاری رفته بود و هیچ وقت هم ازدواج نکرد! می­گفت من با همه انواع فنجان­ها ـ بلند و کوتاه و شکم­دار ـ آشنایم. همیشه در شش و بش این است که «بروم یا نروم». ولی ما نمی­خواهیم که سی و پنج جا برویم و بدون محصول و توافق اصولی بیرون بیاییم. در آستانه‌ی این در کمی مکث کنیم که چگونه در بزنیم؟ با انگشت یا کف‌گرگی یا دق­الباب قدیمی را بزنیم یا زنگ بزنیم؟ به هر طریق کمی درنگ کنیم. «او» باید یک ویژگی­هایی داشته باشد و ما هم باید سنگ­هایی را با خودمان وا بکنیم.

 

  • در آستانه در؛
  • دو پیش‌فرض:             «او» نقطه اتکاء
  • «ما» غیرتاکتیکی، غیرمناسبتی

 

ویژگی­هایی که برای «او» فرض می­کنیم این است که آیا «او» نقطه­ی اتکاء هست؟ ما به چه مناسبتی در بزنیم؟ ما که سرپا هستیم و مناسبات خودمان را هم شکل می­دهیم و در موضع تولید هم هستیم، یک زیست حداقلی هم داریم، پس چه نیازی به «او» هست؟ دوم اینکه ما واقعاً می­خواهیم با «او» استراتژیک و درازمدت و همیشگی و دیرینه برخورد کنیم یا تاکتیکی و مناسبتی؟

دو جلسه قبل یکی از دوستان جوان در میان حرف­هایش حرف خوبی زد و من هم نوشتم. گفت که ما تلی از کلید داریم، ولی در، بسته است. این پارادوکس را مولوی هم باز کرده است:

 

قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل­های ما

مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو[۷]

 

ما خودمان یک قفلی به خودمان زده­ایم. «او» اهل غل و زنجیر نیست، «او» گشایشگر و راه­بازکن و اهل تسهیل است. «او» اهل لیّنیت است اما ما خودمان هستیم که خودمان را دچار یبوست کرده­ایم، محصولی نداریم و به خودمان قفل زده­ایم. مولوی قشنگ می­گوید: برو کلیدی پیدا کن یا اگر کلیدی داری، آن کلید حتماً مشکل رزوه دارد. کلیدی داریم که به هر دری می­زنیم، باز نمی­شود. باید قفل­سازی پیدا شود که کلید را درست کند. این در از آن درهایی نیست که با تردستی و سوزن و سنجاق سر و ... باز شود. یک متد و شرایطی می­خواهد. حالا ببینیم می­شود کلیدی پیدا کرد؟ بیایید کمی روی پیش‌فرض­ها بایستیم:

 

  • اول پیش‌فرض در آستانه؛
  • «او» نقطه اتکاء:
  •           «او»  
  • نزدیک                     دعوت او
  •      خوانده                     مبناگیری او
  •           مجیب                      راه رشد با او

 

پیش‌فرض اول این است که آیا «او» نقطه اتکاست یا نه؟ چند آیه­ی کلیدی هست از جمله آیه­ی ۱۸۶ سوره‌ی بقره[۸]، که «او» خیلی راحت آدرس خودش را می­دهد:

«اگر روندگان راه من از تو در مورد من پرسش کنند (پرسش‌گری اینجا سَألَکَ آمده یعنی پرسشی است از سر نیاز، که می­خواهد راهی گشوده شود و به سرفصلی بینجامد) من نزدیکم و خوانش خواننده و دعوت­کننده را به هنگام خواندن پذیرا می­شوم. سپس با من ایجابی برخورد کنند («فَلْیسْتَجِیبُواْ» یعنی با ما ایجابی برخورد کند، ما «هست»ایم، من را مبنا بگیرید)، امید است که راه رشد طی شود».

«امید است که راه رشد طی شود»، تمثیل قشنگی است. اگر ادبیات این را امروزی کنیم، «او» خودش می­گوید که نزدیکم؛ «خوانده» است. در ادبیات حقوقی فردی که در دادگاه­ها احضار می­شود را می­گویند «خوانده». خدا با همه جلال و جبروتش «خوانده» است. در هر محضری که احضارش کنیم، خوانده است. هیچ جا نیست که بخواهیم «او» را در نظر بیاوریم و با «او» گفتگو کنیم و نشود. همه جا هست. مُجیب است، اهل ایجاب است. اهل سلب نیست، امکانی را نمی­گیرد، امکان­بخش است. منتها باید «او» را دعوت کرد و مبنا گرفت و با «او» راه رشد را طی کرد. این می­شود وجه اول که نقطه اتکاست. یعنی خود «او» تصریح می­کند که نقطه اتکاء هستم و این نقطه اتکاء باید باور شود. تحمیل هم نمی­کند؛ می­گوید بگو من همین نزدیکم.

همین پیش‌فرض اول را که جلو بیاییم، دو آیه هست که قرینه­ی همدیگر است. این شش هزار و اندی آیه که در صد و چهارده سوره سازماندهی شده را ما می­توانیم کنار هم بچینیم و قرینه­سازی کنیم، گزاره­ای را مقابل گزاره­ی دیگر قرار دهیم. ویژگی این کتاب این است که ماتریس هزار عنصری است. ما هم در حد فهم خودمان می­توانیم آن را مهندسی کنیم و از آن دستگاه و پاسخ استخراج کنیم.

 

  • اول پیش‌فرض در آستانه؛
  • «او» نقطه اتکاء:
  • مبناگیری غیر او: «سست و ریزان، چون خانه­ی عنکبوت»
  • مبناگیری او: «چنگ زدن به دست­مایه­ی استوار بی­گسست»
  •   تار                               در برابر                                کلاف

 

این دو آیه­ی قرینه، یکی آیه­ی ۴۱ سوره‌ی عنکبوت[۹] است و دیگری هم آیه­ی ۲۵۶ سوره­ی بقره[۱۰] است. در آیه­ی ۴۱ سوره‌ی عنکبوت می­گوید: «اگر غیر من را مبنا بگیری و مناسباتی را بنا بگذاری، سست و ریزان و لرزان و وهن است. مثل خانه­ی عنکبوت». خانه­ی عنکبوت با فوتی فرو می­پاشد. هندسه­ی زیبای آن خانه­ی شبکه­ای که خیلی هم وقت صرفش شده به رغم زیبایی­اش، سست و ریزان است و فنداسیون قابل اتکایی نیست. رابطه­ای که با غیر «او» برقرار می­شود نیز سست و ریزان است و قابل اتکاء نیست. اما آیه­ی قرینه می­گوید: «رابطه با او به مثابه­ی چنگ زدن به دست­مایه­ی استوار بی­گسست است». اگر بخواهیم عصاره­کشی کنیم، آیه­ی ۴۱ عنکبوت تاری را در مقابل کلافی در آیه­ی ۲۵۶ بقره قرار می­دهد. زمان بچگی ما کاموافروشی­ای به اسم مانون در خیابان لاله­زار بود که کامواهای آلمانی داشت که بر خلاف کامواهای ایرانی و ترکیه­ای آن دوران که خیلی نازک بودند، [کاموای محکمی بود]. وقتی ما را می­نشاندند که با زانوهای­مان کاموا را بگیریم برای گلوله کردن، ما با شنیدن صدای توپ­بازی بچه­های کوچه، کلاف را رها می­کردیم و کامواها به هم گره می­خورد. اگر کاموای ایرانی بود، می­بافت به هم و می­شد کلاف سر در گم! کامواهای آلمانی دانه­درشت بود و در هر کلاف چند رشته داشت و به همین خاطر هیچ وقت سردرگم نمی­شد. این هم یک تار است در برابر کلاف؛ تار کاموای معمولی است و آن کلاف کاموای آلمانی است که هرچه درهم می­پیچد، اما باز رشته­ها قابل تمسک است. این تمثیل خوبی است. کوچکترین تماسی با تار عنکبوت باعث گسست می­شود، اصلاً قابل چنگ زدن نیست. ولی کلاف را می­توان گرفت و خود را بالا کشید. هنوز در پیش­فرض اولیم.

 

  • اول پیش‌فرض در آستانه؛
  • «او» نقطه اتکاء:
  • پذیرش و تصریح بر آموزگاری او
  • مستقیم و ثابت ماندن بر آن
  • نه بیم، نه دل افسردگی

 

آیه­ی ۱۳ سوره­ی احقاف[۱۱] مضمون مبناگیری دارد: «بی­گمان آنان که گفتند پروردگار ما خداست، سپس مستقیم ایستادند و پایدار ماندند، آنان را نه بیمی و نه حزنی است». این آیه را هم اگر تکه­تکه کنیم و برش بزنیم، پذیرش بر آموزگاری «او» را تصریح می­کند. یعنی «او» را رب و مربی و معلم بگیریم و بر این مبناگیری مستقیم و ثابت بمانیم، نه بیمی و نه دل­افسردگی هست. در پیش­فرض اول، مبنا هست. به ادعای خودش مبنا هست و ما هم می­توانیم نظری به جهان و پیرامون و تاریخ و خودمان بیاندازیم و ببینیم که آیا حس کرده­ایم که کلافی و بندی و دستگیره­ای وجود دارد؟ یا همه­ی جهان تارعنکبوتی و مجازی و شبکه­های تخیلی است؟ اما سراغ پیش‌فرض دوم که مربوط به خودمان هست، برویم:

 

  • دوم پیش­فرض در آستانه؛
  • «ما» غیرتاکتیکی، غیرمناسبتی:
  •            شناخت «او» از عموم «ما»:
  • خستگی­ناپذیر در خواهندگی خیر
  • یاس و نومیدی در آسیب و تنگنا
  • به حساب خود گذاشتنِ گشایشِ پس از رنج
  • روی گردانیدن و دوری جستن پس از گشایش
  • خواهندگی عریض و پهن به هنگام شر و بلا

 

آیا می­خواهیم مناسبات استراتژیک و همه­گاهی با «او» داشته باشیم یا مناسبات بالضروره و تاکتیکی؟ «او» از ما شناختی دارد. این شناخت را خیلی صریح و روشن در سه آیه­ی ۴۹ تا ۵۱ فصلت می­گوید[۱۲]: «انسان در خواهندگی خیر خستگی­ناپذیر است اما به تنگنا که می­رسد اول ناامیدی و مرثیه­خوانی درونی و بیرونی­اش است». اینجا مرزی بین خواسته و دعوت وجود دارد. الآن ما اگر چیزی از «او» می­خواهیم، گشایش­های سطحی است. خدا در کلان­ترین و کیفی­ترین مناسبات ما وارد نمی­شود اما به طور مثال برای اینکه تیم استقلال یک گل بزند، پای خدا را وسط می­کشند. سال ۱۳۷۸ بود، درست شب تاسوعا در بازی­های جام باشگاه­های آسیا، بازی تیم استقلال با یک تیم چینی بود و تیم مدام عقب می­افتاد و مساوی می­کرد. مدیر باشگاه استقلال تمام سیاه­پوش کنار میدان نوحه­خوانی راه انداخته بود و امام حسین و خدا را همه به میدان آورده بود تا استقلال گل مساوی بزند. یعنی در مبتذل­ترین و نازل­ترین خواسته­ها انتظار داریم خدا وارد شود و در مشکلات ازدواج و بچه دارشدن دخالت کند، ولی در پروسه­ی فکر و تولید و توسعه، «او» قدیم است و تکنولوژی جدید را نمی­شناسد و اصلاً جایی ندارد! «او» تشخیص داده که انسان اینجا درخواهندگی خیر در چیزهای ریز فعال می­شود. قبلاً در «سیزده به در» می­گفتند «سیزده بدر، سال دگر، خانه شوهر، بچه بغل»؛ یعنی ظرف یکسال همه این اتفاق­ها بیفتد و انتظار است خدا در همه‌ی این کارها تا سیزده به­در سال بعد وارد شود! «او» مرزی بین خواسته و دعوت می­گذارد. اینکه می­گوید «من را فرا خوانید» منظورش خواسته­های کوچک و تاکتیکی نیست؛ در آن­ها هم بالاخره می­آید، «او» خسیس نیست، اما خوانش، باید خوانش ابراهیمی باشد. ما پروسه­ای داریم، داشته­های­مان این است و این انتظارات را هم از تو داریم. موسی و ابراهیم و انسان­های کیفی تاریخ هم مِنُویی (فهرستی از خواسته­ها) مقابل خدا می­گذارند. خواسته­های آنها تحقق یک ازدواج و ختنه­سوران نیست، اتفاق کیفی قرار است در جهان بیفتد؛ یک پروژه­ی تحولی قرار است رخ دهد.

خدا در آیه­ی بعدی [آیه­ی ۵۱ سوره­ی فصلت] روان­کاوانه­تر به درون ما وارد می­شود. می­گوید «[انسان] مساله­اش هم که حل می­شود دستاورد را به حساب خودش می­گذارد. وقتی از رنج دور می­شود، و گشایش حاصل می­شود، از ما روی می­گرداند و دوری می­جوید». خیلی قشنگ است: «به هنگام شر و بلا، خواهندگی­اش عریض و پهن است». یعنی در سه­کنج و شرایط بالضروره از ما انتظار چنین برخوردی دارد. اما «او» در آیه­ی ۱۵۲ سوره­ی بقره[۱۳] راهکاری می­دهد که ساده است و همان فرمولاسیون رابطه­ی ابراهیمی در این  آیه هم دیده می­شود:

 

  • دوم پیش­فرض در آستانه؛
  • «ما» غیرتاکتیکی، غیرمناسبتی:
  • راهکار «او» به «ما»:           
  • یادم کنید، یادتان کنم
  • از امکاناتم بهره­گیرید و سپاس گزارید
  • انکار مکنید و حق مپوشانید

 

می­گوید: «یادم کنید، یادتان کنم». این گروکشی نیست! در گذشته، دو نفر با هم جناق می­شکستند و سعی می­کردند چیزی به یکدیگر بدهند و بعد می­گفتند «یادم تو را فراموش»! تا به این بهانه چندساعتی به یاد هم باشند. اما «او» می­گوید من با شما کاری ندارم، اما شما با من کار دارید، پس جناق را نگه دارید. وجه بعدی­اش مهم است. می­گوید «از امکاناتم بهره گیرید و سپاس گذارید». «او» اهل امکان­بخشی است و انتظار دارد که امکان هم حفظ شود و هم ارتقا پیدا کند. مرحوم حنیف­نژاد تعریفی روی شُکر دارد؛ تصریح می­کند: «شکر به معنای تسبیح انداختن و سبحان­الله گفتن نیست، بلکه به معنای استفاده­ی حداکثری از امکانات پیرامون است». خیلی زیباست. امکان به ما می­دهد و انتظار دارد از این امکانات استفاده کنیم. «یادم کنید، یادتان کنم. از امکاناتم بهره گیرید و سپاس گذارید». این طور نباشد که از مرحله گذشتید، رو بگردانید: «انکار نکنید و حق مپوشانید». همچنان در همان پیش‌فرض دوم هستیم.

 

  • دوم پیش­فرض در آستانه؛
  • «ما» غیرتاکتیکی، غیرمناسبتی:
  • سنت او:
  • می­خواندتان به سوی خانه سلام، امن و آرام
  • رهنمون می­کند هر که را خواهد به مسیر بی­اعوجاج

 

در آیه­ی ۲۵ سوره­ی یونس[۱۴] می­گوید: «او به سوی خانه­ی سلام و امن و آرام می­خواندتان. رهنمون می­کند هر که را که خواهد به سوی مسیری بی‌اعوجاج». یعنی اگر پروسه­ای را می­خواهید طی کنید، به هر که خواهد مسیر را طی کند، آدرس کیفی می­دهم. حال به فراز دیگری از بحث وارد می­شویم:

 

  • نمای عامِ اکنون؛
  • «او»؛ غیرمدعو
  • «ما»؛ روی­کرد از سر اضطرار
  • «در»ِ مسدود

 

نمای عام اکنونِ ما ـ نمایی که همه مشمول آن هستیم ـ این است که «او» به جاهای کیفی دعوت نمی­شود، به جاهای ریز و کم­اهمیت دعوت می­شود. غیرمدعو است، ما هم رویکردهای­مان از سر اضطرار است؛ لذا در، بسته و مسدود مانده است. اگر در پروسه­های جدی دعوت کیفی شود، قانونی هست که بالاخره این در باز می­شود.

 

  • نمای عامِ اکنون؛
  • خواهندگی نه دعوت
  • تاکتیکی نه استراتژیک
  • جابه­جایی منشاء

 

چیزهایی که ما الآن داریم خواهندگی است نه دعوت؛ موردی است نه مستمر و استراتژیک؛ و گویی منشاءها جابه­جا شده است: دستاوردها متعلق به ماست و تنگناها متعلق به اوست! خانمی در بین اقوام ما بود که شوهرش ملوان بود و لنج­شان غرق شده بود و زندگیش را از دست داده بود. اگر کاری می­کرد و فامیل به او می­گفتند «از خدا بترس»؛ او می­گفت: «من از خدا بترسم؟ من خدا را ببینم می­پرسم چرا این کار را با زندگی من کردی؟»! یعنی منشاء­ها جابه­جا شده است. دستاوردها متعلق به حاکمیت­ها و روشنفکران و خودمان است و همه­ی عقب­ماندگی­ها و بی­توسعه­گی­ها عملاً از وجود «او» انگاشته می­شود. به سراغ فروض استراتژیکی كه از این چند آیه به‌دست آوردیم برویم:

 

  • فروض استراتژیک؛
  • مبناگیری
  • نزدیک­دستی
  • مناسبات دوسویه
  • بهره­گیری ـ به­کاربندی
  • ذکر منشاء
  • رابطه رفاقتی
  • فراخوانی
  • رهنمونی استراتژیک
  • دل­خوشی سرمایه­ای

 

اگر [رابطه­ی انسان با خدا] این­ فروض استراتژیک را داشته باشد، می­شود پشت در ایستاد و در زد و منتظر پاسخ بود. قابل مبناگیری است، نزدیک­دست است و مناسباتش دوسویه است و در مناسبات یکسویه با ما نمی­آید؛ هدایت عامی دارد، ولی می­بیند آورده­ی ما چیست تا او هم آورده داشته باشد. امکان را بهره بگیریم و منشاء را ذکر کنیم. رابطه­اش رفاقتی است؛ «او» هم اهل رفاقت است؛ چهارگروه را برمی­شمارد و می­گوید: «حَسُنَ أُولئِكَ رَفیقا»[۱۵]، این­ها نیکو رفیقان­اند؛ پس خودش اهل رفاقت است که می­گوید اینها نیکو رفیقان­اند. فراخوانی دارد نه دعوت سرسری، رهنمونی استراتژیک می­کند و پایان سیر هم که دلخوشی سرمایه­ای است. جهنم که شاخ و دم ندارد، الآن نه انگیزه و عشقی داریم و نه صبح كه از جا برمی­خیزیم، شب، خوش به رختخواب برویم، الآن خیلی از این خبرها نیست. ولی سرمایه، دل خوشی است. ما در این وانفسا اگر بتوانیم برخی عناصر این طرح را پیدا کنیم، سرمایه دل­خوشانه­ای پیدا خواهیم کرد. از مولوی کمک بگیریم:

 

از آشنایی تا دوستی هزار منزل استُ

از دوستی به دوست، هزار وادی

 

بالاخره باید سیری طی شود. سیری که ابراهیم طی کرد، دوطرفه و رفیقانه بود و منزل به منزلی طی شد. وادی به وادی طی شد تا به سرمنزل قابل اعتمادی رسید که بشود به جایی دسترسی پیدا کرد. یکی از این ترانه­هایی که در تاکسی شنیده­ام، مبتذل است اما کیفیتی در آن هست. می­گوید: «احتمالاً احتمالاً احتمالاً دارم عاشقت می­شم»! سه بار احتمال! اگر ابراهیم هم می­خواست با این همه احتمال عاشق شود، که نمی­شد. ما در پی چه هستیم در این رابطه و داشته­های «او» و جایگاه «او» چیست؟

 

  • در پی چه؟
  •                             جایگاه
  •                                          او
  •                             کارکرد

 

اگر بخواهیم صرفاً خدا را در پروسه­ها و پروژه­هامان ببریم، باز هم خیلی مساله حل­کن نیست. الآن مقدمتاً جای «او» در نهاد خالی است؛ ما یک نهاد و سرشت و طبیعتی داریم که جای «او» در آن نهاد خالی است. این خلاء، ناشی از خالی بودن جای اوست. درون­تهی بودن ما مثل طبل نیست که آهنگ و پژواک و بشارتی داشته باشد؛ درون­تهی بودن ما هیچ طنین و بشارتی ندارد. در برنامه­ی «صبح جمعه با شما»ی دهه­ی چهل که بسیار فراگیر بود، دو برادر دوبلُر به نام منوچهر و فریدون اسماعیلی بودند. در یکی از جمعه­ها، این برنامه، بیست دقیقه تنبک پخش می­کرد؛ همه فکر می­کردند تنبک و ضرب حسین تهرانی است؛ اما بعد مجری برنامه ـ آقای نوذری ـ گفت این چیزی که شما شنیدید، آوای تماس انگشت وسط آقای فریدون اسماعیلی با حفره بود! با یک حفره طنین و آهنگ می­نواخت. اما الآن حتی از این صدا­ها هم شنیده نمی­شود. مقدمتاً خلاء نهاد باید پر شود تا فردی که ملاتی و تجهیزی و بار شتری دارد، مسیری طی کند. مسیر هم همیشه صاف نیست باید پروژه­ای طی شود تا به جایی برسد. در پی چه؟

 

  • در پی چه؟
  • جایگاه «او»:
  • در نهاد
  • در مسیر
  • در پروژه
  • کارکرد «او»:
  • آرام­درون
  • رفیق راه
  • شریک پروژه

 

مقدمتاً ما متن­ایم و این متن درون و حال و احوال خوشی می­خواهد. «او» را نهاد و در مسیر و در پروژه می­خواهیم. کارکرد «او» هم این است که آرامش­بخش درون است. «او» خودش می­گوید به منزل امن و سلامت و طمانینه می­رسانم­تان. رفیق راه است. جلوتر که برسیم، چند مدل پروژه­ی مشارکتی (همسر عمران، ابراهیم، موسی، زکریا، اصحاب کهف و ...) از قرآن بیرون می­آید. ساده­ترینش مدل همسر عمران است، آخرِ نُه ماه به خدا بدون تکلف و پیچیدگی، می­گوید: «من نه ماه این بار را حمل کردم، می­خواهم زمین بگذارم، سهم من این نه ماه بوده است. انتظارم این است که از این پس این نوزاد را به سُلاله­ی کیفی­ای وصل کنی».[۱۶] خدا وقتی آورندگی و خوانش و حمل بار را می­بیند، دلیلی ندارد نیاید. «او» هم می­آید. رفیق راه و شریک پروژه می­شود. همان­گونه که در رابطه با ابراهیم از کار درآمد، ما هم از همان ژن ابراهیم هستیم و یک آموزش به همه­ی ما داده شده، آموزش اول و ثانی و خدا معلم اول و ثانی و جاری است [و در کار ما نیز درمی­آید]. ما مقدمتاً در درون­مان به «او» احتیاج داریم. اگر «او» در درون­مان بیاید خیلی اتفاق­ها نمی­افتد؛ الآن دروغ و فریب، به سطح روابط بین زن و شوهر، در تشکیلات­ها، به نزدیک­ترین سطوح رسیده است. در گذشته این طور نبود. هنوز اخلاق در جامعه­ی ما بیشتر بین سنتی­ترین اقشار وجود دارد؛ یعنی یک نگهدارنده­ی درونی بوده و هنوز هم هست. ما هم مقدمتاً نیاز به یک آرامش و نگهبان درون داریم و برای پیش‌برد، به شریک و رفیقی نیاز داریم؛ نهایتاً هنوز دنبال همان تیتر اولیم:

 

من رفیقم، ره­گشایم، باب بگشا، نزد من آ

 

به نظر می­رسد که این در، دری جدی است. از آن درهای سی وپنج باره نیست. دری نیست که هرچه می­روی داخل، خودت را لعنت کنی که چرا این زنگ را زدم. بالاخره کششی داشته که ابراهیم صد سال این راه را رفته است. در همین دوران ما، آقای دکتر یدالله سحابی در سن نود و چند سالگی در سال دو ماه روزه بود. دستاورد هم داشت، دو موقوفه­ی خیریه ایجاد کرده بود و خودش هم مدیر آن بود. حساب و کتاب و سازوکاری داشت. از دهه­ی سی، یک گروه آموزشی پسرانه ایجاد کرده بود و اواخر عمر به دنبال زمین بزرگی می­گشت که یک گروه دخترانه هم ایجاد کند. چه چیزی در آنها بود که در ما نیست؟

«او» هم می­آید، پشت در، یک موجود جدی است. الآن در جامعه­ی ما آن قدر همه چیز را نسبی کرده­اند که دیگر هیچ چیز یقینی وجود ندارد. نمی­دانم برخی روشنفکران واقعاً می­دانستند که دارند چه می­کنند؟ هیچ چیزی دیگر وجود ندارد. در متروی میرداماد، از پله­برقی بالا می­آمدیم، دو پسر سمت راست من بودند و یک خانم هم جلو من بود. بدون این که همدیگر را بشناسند، وارد محاوره با هم شدند. دست دختر، حلقه بود. یکی از پسرها پرسید: «فکر نمی­کنید این حلقه­ای که دست شماست مشکلی برایتان باشد؟» دختر گفت: «نه مشکلی نیست»! تا برسیم بالای پله برقی، در چهارده ثانیه؛ ارتباط برقرار شد و دختر رفت که سوار ماشین آن دو نفر شود. قبلاً  فارغ از مذهبی بودن یا نبودن، در «حلقه» قولی بود، قراری بود. توده از کجا به کجا رسید، حاکمیت از کجا به کجا، روشنفکر از کجا به کجا، دیگر چه حرجی است به نسل نو؟ نسل چشم باز کرده، لابی و دروغ و چانه­زنی و رای­گیری پشت پرده و قول­های بی­قرار دیده است. بالاخره مفری لازم داریم. «او» هم الزامی ندارد که بخواهد رابطه­اش با ما برقرار شود. دو مساله را اول باید حل کنیم. یکی اینکه [او را نقطه­ی اتکاء بگیریم و دوم اینکه] می­خواهیم صرفاً در تاکتیک «خدا» را وارد کنیم [یا در مناسبات مستمر و استراتژیک]؟ در نهایت، شیوه، شیوه­ی ابراهیمی است. به همین خاطر هم خدا به ابراهیم علاقه دارد و مقامی برای او قائل است. او سرسلسله و بنیان­گذار کیفیت و نهاد و محتواست. ما مفری جز «او» نداریم، ولی اگر بخواهیم از سر استیصال برویم، جواب نمی­دهد. لذا دو اتفاق باید رخ دهد یکی در درون خود ما، دیگر اینکه «او» را بشناسیم که آیا «او» قابل اتکاست یا نه؟

 

  • بحث پیشاروی؛
  • تبیین:
  • داشته­های او
  • کارکردهای او

 

از جلسه­ی بعد می­رویم سراغ بحث تبیین؛ داشته­ها و کارکردهای او. سعی­مان این است که سراغ ۹۹ صفت سنتی که ملکه­ی ذهن ما و کلاسیک شده است، نرویم و تعریف­های جدید ارائه دهیم و ببینیم که با چه کارکردهایی از «او» می­توانیم پیوند بخوریم و افق­های خودمان را جستجو کنیم. با سپاس از حضور و بذل توجه شما. 

 


 

آورده‌های مشارکت‌کنندگان

 

مشارکت‌کننده‌ی اول

با سلام، به نام روح هستی. من امشب بحثی را درباره‌ی نقد نحوه‌ی پیاده کردن مذهب در جامعه‌ی خودمان دارم که به نظر منشاء اکثر بحران‌های موجود در جامعه است. البته ممکن است که حرف‌های من خیلی جدید نباشد و شما اکثر آنها را بدانید، ولی می‌خواهم اینها را به زبان خودم بیان کنم.

من از نظر محتوا قرآن را به چهار بخش تقسیم می‌کنم که البته ایده‌ی این تقسیم‌بندی را از سلسله مباحث «قرآن و انسان معاصر» دکتر کدیور گرفته‌ام. این چهار بخش عبارتند از بخش ماورائی، بخش اجتماعی، بخش رفتاری و بخش تاریخی. هر بخش را به طور مختصر توضیح می‌دهم که منظورم از این چهار بخش چیست؟ بخش ماورائی بخشی است که انسان هر قدر هم به تنهایی و بدون الهام و وحی فکر کند، شاید هیچ وقت بابی به رویش گشوده نشود. البته شاید یک روز بشر بتواند از مرز فضا و زمان بگذرد و به سوال‌هایش در این زمینه هم پاسخ بدهد، ولی هنوز این توانایی را پیدا نکرده و می‌بینیم فقط برای فهمیدن اینکه ماده‌ی تاریک کائنات از چیست یک پروژه‌ی عظیم جهانی تعریف می‌شود. مواردی که در قرآن در این زمینه هست مثل آغاز خلقت، مرگ و پس از مرگ.

بخش اجتماعی بخشی است که برای بهتر شدن زندگی اجتماعی آدم‌ها در قرآن آمده که به نظر من کسی که بخواهد به سوال‌هایش در این بخش جواب بدهد، می‌تواند با عقل خودش به این سوال‌ها پاسخ بدهد و هیچ بعید نیست که این بخش مختص جامعه‌ی آن زمان بوده باشد. مطمئناً یکی از اهداف قرآن برطرف کردن مشکلات اجتماعی آن زمان بوده است. مثال‌هایی که در این زمینه در قرآن هست از ساده تا پیچیده‌تر وجود دارد مثل اینکه انسان باید موقع وارد شدن به جایی اجازه بگیرد یا انسان بهتر است که از در، وارد خانه‌ی کسی شود نه از پنجره یا دیوار. بهتر است ارثیه این طور تقسیم بشود، و خیلی مثال‌های دیگری که در قرآن به صورت جزئی و کلی آمده‌اند.

یک بخش رفتاری هم هست که من این بخش را به دو قسمت تقسیم می‌کنم: فردی و غیر فردی. بخش فردی که به نظر من ارتباط با خدا در این بخش گنجانده می‌شود و اگر اسم آن را فردی گذاشتم نه به خاطر اینکه به دیگران ربطی ندارد، بلکه به این خاطر که یک چیز درونی است. بخش غیرفردی هم به طور ساده همان خوب و بد است، نیکی و پلیدی غیرفردی است به خاطر اینکه خوب و بد و نیکی و پلیدی در ارتباط با دیگران معنا پیدا می‌کند، [آن را غیرفردی نامیده‌ام]. ارتباط دو بخش فردی و غیرفردی واقعاً محرز است؛ یعنی کسی که با خود وخدای خود ارتباط بهتری داشته باشد، مطمئناً با دیگران هم بهتر می‌تواند ارتباط بر قرار کند.

بخش تاریخی هم واضح است که در مواردی است که داستان تعریف کرده؛ البته مسئله‌ی قرآن صرفاً قصه‌گویی نبوده و اهدافی پشت این داستان‌ها بوده و هر داستانی پیامی داشته است. اگر بخواهیم وارد پیاده کردن هر کدام از این چهار بخش بشویم می‌توانیم بخش تاریخی را کنار بگذاریم؛ نه به خاطر اینکه پیام‌های مهمی نداشته، آن قسمت داستانی‌اش را اگر کنار بگذاریم و پیام‌هایش را از داستان‌ها دریافت کنیم، دیگر خود داستان [کارآیی ندارد]. یک داستان را هر چقدر هم زیبا باشد، مگر چند بار می‌توان خواند؟ یا یک فیلم را هر چقدر هم قشنگ باشد، مگر چند بار نگاه می‌کنیم؟ اگر خیلی زیبا باشد، نهایتاً ما پنج بار بتوانیم یک فیلم را ببینیم! اگر یک یا دو بار قرآن را از ابتدا تا انتها خوانده باشیم، می‌بینیم که بین سه بخش باقی‌مانده (جز بخش تاریخی) بیشتر آن بخش ماورائی و رفتاری است و مسائل اجتماعی خیلی مطرح نشده و مسئله‌ی آن هم نبوده؛ چون عقل انسان خودش می‌تواند به این سوال‌ها جواب بدهد و اگر واقعاً مهم بود خدا می‌توانست بیشتر قرآن را اختصاص به بخش اجتماعی بدهد، ولی با وجود اینکه بیشتر قرآن به بخش ماورائی و رفتاری پرداخته می‌بینیم، در جامعه ما تنها چیزهایی که از مذهب پیاده می‌کنند، بخش اجتماعی است و هیچ بعید نیست که این بخش مربوط به آن زمان بوده باشد.

در جامعه‌ی ما هر اندازه که بخواهیم آیات خدا هست و همه‌ی این آیات هم مشکل‌شان همین بخش‌های کم‌اهمیت قرآن است و می‌خواهند پیشنهاد‌های قرآن را که بعید نیست مقتضای آن زمان قرآن بوده باشد، در جامعه‌ی امروز با نیازها و شرایط امروز پیاده کنند و فکر می‌کنند اگر احکام اجتماعی را به روز کنند مثلاً خلاف قرآن عمل کردند و ممکن است به جهنم بروند! در صورتی که برعکس است و به نظر من با عملکرد‌هایی که در جامعه می‌بینیم مخالف‌های داخلی و خارجی نسبت به مذهب بیشتر جبهه می‌گیرند و با برخی از تصمیمات غیرانسانی الآن جهنم را در جامعه پیاده می‌کنند! برخلاف تصور بعضی که فکر می‌کنند همه چیز خوب است و همه به بهشت می‌روند و همه ارشاد شدند، بحران در جامعه‌ی ما خیلی زیاد است هرچند که فقط نباید نیمه‌ی خالی لیوان را دید، ولی واقعیت این است که اکثر لیوان‌های جامعه ما از نیمه هم کمتر است! لیوان وجدان تقریباً خالی است، لیوان دوست داشتن، لیوان احترام، لیوان ادب و خیلی از لیوان‌های دیگر که تقریباً چیزی درآنها نمانده است. به نظر من منشأ همه‌ی بحران‌ها کنار رفتن عقل آدم و خارج کردن مذهب از حالت پویا و سازنده و تبدیل آن به ابزاری برای تسلط بر احساسات مردم است. شاید به ظاهر منشأ بحران ما دور شدن از خدا باشد ولی در واقع به نظر من دور شدن انسان از خودش، از عقلش، از وجدانش، از فطرت پاکش [عامل بحران است]؛ به اعتقاد من خدا جز فطرت پاک آدمی نیست.

 

هدی صابر: فکر می‌کنید چه میزان از این بحران‌هایی که شما برشمردید ناشی از متن کتاب است؟

 

مشارکت‌کننده‌ی اول: قرآن به ذاته هیچ بحرانی را ایجاد نمی‌کند و این انسان‌ها هستند که باعث ایجاد این بحران‌ها می‌شوند و چون چنین نگاهی دارند، این بحران به مذهب نسبت داده می‌شود. ولی به نظر من الآن خیلی از مشکلات حقوقی ما ناشی از برداشت‌های غلط است. ممکن است هر کس که متن را بخواند یک برداشت متفاوتی داشته باشد؛ ولی خب آقایان اصرار دارند که آن برداشت شخصی‌شان را در مباحث حقوقی جامعه پیاده کنند و ما را بیشتر از لحاظ حقوقی و اقتصادی دچار مشکل کرده‌اند. ولی اگر بخواهیم واقعاً به مباحث رفتاری و ارتباط با خدا و انسانیت موجود در قرآن عمل کنیم، شاید بهشت روی زمین ایجاد شود.

 

هدی صابر: اینکه شما می‌گویید الآن حلقه‌ی مفقوده، عقل است، آیا در این کتاب عقلانیتی هست؟ کجای آن؟

 

مشارکت‌کننده‌ی اول: بله مطمئناً هست؛ در همان مباحث رفتاری. در اغلب آیات وقتی موضوعی را مطرح می‌کند بعد می‌گوید مگر خودتان فکر نمی‌کنید؟ یعنی اگر من می‌گویم این چیز خوب است، مطمئناً شما اگر فکر کنید به این نتیجه می‌رسید. پس مطمئناً عقلانیتی در آن هست.

 

هدی صابر: این بحرانی که می‌گویید، به نظر شما رسوب‌یافته و پایدار است یا نه، مفرّی دارد؟ و اگر دارد چیست؟

 

مشارکت‌کننده‌ی اول: مطمئناً دارد؛ مفرّش این است که انسان‌ها کمی از عقل‌شان استفاده کنند و دقت کنند که رفتارشان چه تأثیری در جامعه دارد.

 

هدی صابر: متد و روش آدم‌ها اولویت دارد یا رفتارشان؟

 

مشارکت‌کننده‌ی اول: رفتار ناشی از متد است. اگر شما در این جامعه آگاه باشید یک فرد سیاسی می‌شوید و به همین دلیل نمی‌شود راجع به خیلی چیز‌ها حرف بزنید! مثلاً لایحه‌ی سقط جنین به مجلس رفته بود و شورای نگهبان دو پاراگراف به این لایحه نقد داشت! من شاید تقریباً دو بار این دو پاراگراف را خواندم، ولی نفهمیدم که نقد اینها به این لایحه چه بوده است؟ یعنی مشخص است که واقعاً فکری وجود ندارد! یک چیزی از فلان تفسیر یا از کتاب هزار سال پیش فلانی مطرح می‌کنند و بدون اینکه راجع به آن لایحه فکری شود، نظر می‌دهند. من بعد از ده بار خواندن، آخر نفهمیدم که چه چیزی می‌خواستند بگویند! عقل کلاً کنار رفته است.

 

هدی صابر: فکر می‌کنید این جلسات جمعی چقدر در پیش‌برد عقلانیت جمعی موثر است؟ چقدر بن‌بست را می‌شکند؟

 

مشارکت‌کننده‌ی اول: ما الآن چیزهای خیلی موثری در جامعه‌مان نداریم. به نظر من این جلسات موثر است و در این بازه‌ی زمانی اصلاً نمی‌شود غیر از این کاری کرد. همین که آگاهی و خرد جمعی اضافه شود، این خرد جمعی خودش بحران را حل می‌کند. خیلی متشکرم.

***

مشارکت‌کننده‌ی دوم

هدی صابر: دوستی که الآن تشریف می‌آورند ـ اگر خاطرتان باشد ـ بخشی از بحث‌شان را [در نشست دهم به عنوان مشارکت‌کننده‌ی سوم] ارائه کردند و تکه‌ای ماند که بنا شد از فرصت بعدی استفاده کنند. بفرمائید.

 

مشارکت‌کننده‌ی دوم: با کسب اجازه و معذرت‌خواهی از جمع به ویژه جناب مهندس سحابی. امیدوارم بتوانم با ارائه‌ی این مطالب ذره‌بین ذهن دوستان را روی گفتارم فعال کنم که وقتی پایین آمدم با شنیدن صحبت‌های‌شان رشد داشته باشم. بحث امشب من دو بخش دارد: یکی تفاوت عزیمت‌گاه دو نسل ـ نسل قبلی و نسل ما ـ در برخورد با خود و جامعه است؛ دیگری، طرح سازوکار ارتباط‌گیری با خدا که به نظر من مهم‌تر از مطرح کردن خود ارتباط‌گیری با خداست.

ولی یک بخشی از صحبت‌های قبلی‌ام مانده بود و یک سوالی که آقای صابر پرسیده بودند و دوست داشتم که آن را جواب بدهم. صحبت من این بود که جامعه‌ی ما یادش رفته که چطور می‌شود ماندگار بود؟ چطور می‌شود بعد از کسب یک دیدگاه، آن را برای خود نگه دارد و حفظ کند؟ بعد می‌گفتم که احتمالاً چهار عامل هست: یکی اینکه هویت علمی و تخصصی نداریم؛ دوم اینکه شیوه‌های ارتزاق خصوصاً در گروه‌های سیاسی شیوه‌هایی است که تغییردهنده‌ی منش است؛ سوم یک سری بحث‌ها پیرامون نوع همراهان، تأیید‌های جمعی و... . بعد جناب آقای صابر پرسیدند که آیا در تهران هم همین است؟ یعنی تجربه‌ی من نوعی که محدود به شهرستان بود، در تهران هم همین را دیده‌ام یا نه؟ من نگاه کردم دیدم نه؛ در تهران متفاوت است. اغلب در تهران هویت علمی تخصصی دارند، شیوه‌ی ارتزاق‌شان معمولاً در این پژوهشکده‌ها و دانشکده‌هاست و ظاهراً حول و حوش مسائل فرهنگی صرف می‌شود؛ منتها کماکان آن ضعف‌ها را دارند؛ یعنی تغییر‌های پی در پی بدون مبنا ـ البته نه همه‌ی آن، بلکه چیزی که بیشتر مشهود است.

احساس کردم که اینجا یک تفاوت عمده دارد من فکر می‌کنم که دو نوع زیست وجود دارد: یک زیست پیرامون‌مدارانه و یک زیست عالمانه که با پنج عامل از هم متمایز می‌شوند: اول نوع مواجهه با مردم؛ دوم نوع برخورد با حاکمیت؛ سوم نوع ارتباط‌گیری با دیگر گروه‌ها؛ چهارم اولویت دانایی و توانایی‌ها و پنجم جهت‌گیری متفاوت در برخورد با مقتضیات زمان. فکر می‌کنم اگر ارتباط این پنج مورد با هم را توضیح بدهم، بتوان فهمید چرا نیروهای تهران تغییر‌های زیادی داشتند و تفاوت‌شان هم با نیروهایی که در شهرستان فعالیت می‌کنند، همین موارد است.

اما به بحث امشب بپردازم. نسل ما رویکردش به شدت اجتماعی است به دلیل اینکه فکر می‌کند کشور توسعه نیافته است و دوست دارد بر مدار توسعه فعالیت کند. اما آنچه که الآن از نسل قبلی مشهود است، رویکرد معرفت‌شناسانه به مسائل است. ما اینجا با هم الگوی ابراهیم را بررسی کردیم. جناب آقای صابر زحمت کشیدند دسته‌بندی کردند؛ ولی من مدام می‌دیدم در بحث‌ها، جاهایی سوال است و جایی انگشت بچه‌ها بالا می‌رود که یک مثال اجتماعی زده می‌شود، یک تلاشی شده، حالا می‌خواهیم آن کار را ارزیابی کنیم. هیچ وقت بحث بر سر این نیست که ما هم به آن درک ابراهیم رسیدیم یا نرسیدیم و چقدر فاصله داریم و چقدر نامفهوم است. جناب دکتر محمّدی هم که تشریف آوردند[۱۷]، اتفاقاً خیلی این تفاوت دو نسل آشکار شد. بحث چیز دیگری بود، بعد سوال‌ها به غیر از دو سوال، کاملاً مرتبط با مصادیق اجتماعی بود.

حال چرا این تفاوت قابل انگشت‌گذاری است؟ به سبب اینکه ما گاردمان کاملاً اجتماعی است تا یک هزینه‌ای به ما می‌رسد، سریع جا می‌زنیم! احساس می‌کنیم که ملامتی حاصل شد. «من»ِ پررنگ پیدا می‌کنیم. در یک زاویه‌ای قرار می‌گیریم، با کلمات زیبایی که می‌خواهیم آینده‌ی خودمان را بسازیم و بعداً جایگاهی پیدا کنیم، خیلی زود به فضای خودمان می‌آییم! اما آن نسلی که رویکردش معرفت شناسانه است و ما فکر می‌کنیم خیلی درونی‌تر به قضیه نگاه می‌کند، مبارزه‌اش را کرده و هزینه‌اش را داده، تلاش می‌کند و اعمالش کاملاً در آن حوزه‌ی فردی خودش معطوف به جامعه است، که چه اثری بر جامعه می‌گذارد. به این خاطر است که من فکر می‌کنم باید روی آن تأمل کرد. این ضعف نسل ماست، چرا ضعف است؟ به این دلیل ضعف است که ما دست به هر کاری می‌زنیم بن‌بست‌ها بازتولید می‌شود؛ همه چیز خودش را نشان می‌دهد؛ چون ما نخواستیم آجر به آجر شخصیت خودمان را خودمان معماری کنیم، چون ما این درونیات را دست‌کاری نکردیم. من فکر می‌کنم که فقط دانستن این ضعف، یک قوت است وگرنه کماکان این ضعف برقرار است.

من فکر می‌کنم که به خاطر همین ضعف، ما با اصل بحث ابراهیم ارتباط برقرار نکردیم. یک بحثی یکی از دوستان‌مان داشت؛ عنوان کردند که دوست دارند با خدا دیالوگ داشته باشد. چرا من دو سه ساعت چت می‌کنم، اس‌ام‌اس می‌زنم، ولی خدا روبرویم نمی‌نشیند که بتوانم با «او» صحبت کنم؟ این سوال خیلی مرتبط با بحث بود. آیات ابراهیم را بررسی کردیم و دیدیم، بزرگ‌ترین ویژگی ابراهیم دیالوگ مداومش با خداست؛ یعنی در قرآن جایی نیست که خدا بگوید و ابراهیم [بدون گفتگو و مجادله] عمل کند! نه؛ خدا می‌گوید و ابراهیم هم می‌گوید. نه از جهت اعتراض، از این جهت که با هم صحبت دارند. این هم‌صحبتی چه وقت حاصل می‌شود؟ یک بحث دیگری که یکی دیگر از دوستان مطرح می‌کردند این بود که من خیلی خدا را خواندم، خدا سراغم نیامد! رفتم در قرآن بگردم که خدا سراغ چه کسانی نمی‌رود؟ ایشان روی بحث فاسقین کار کرده بود. بحث قشنگی بود.[۱۸]

می‌خواهم از دل این بحث و بحث سازوکار ارتباط‌گیری با خدا یک جمع‌بندی کوچکی در بیاورم. چرا سازوکار ارتباط‌گیری با خدا مهم است؟ چون جامعه‌ی ما ولو به شکل صوری، با خدای حداکثری رابطه داشته، خرمشهرش را خدا آزاد کرده، پسرها و دخترهایش را خدا خانه‌ی بخت می‌فرستد، سودی کسب می‌کند و ضرری می‌کند، اینها همه خواست خداست. شاید به قول آقای صابر حضور خدا در حد نازل بوده، در فوتبال پررنگ است، ولی در توسعه اصلاً خدا نیست! اما به هر حال، این [رابطه‌ی حداکثری با خدا] را در یک جاهایی داشته است. این است که نسل جوان دید خیلی نمی‌تواند با این خدا کنار بیاید. یک مثال خیلی ساده بزنم؛ یک کسی که می‌خواهد خانه‌ای بخرد، می‌رود بررسی می‌کند جهت رشد شهر کجاست؟ بعد مثلاً یک رانت اطلاعاتی هم دارد که قرار است اینجا اتوبان بیفتد. بعد می‌رود خانه را ارزان می‌خرد، در ارزانی هم خانه را می‌سازد، بعد اتوبان می‌افتد و در نهایت سودی هم برایش دارد. بعد برای یک فرد جوان [ناظر] توجیه ندارد وقتی به او می‌گویند خدا کمک کرد! چون نسل قبلی می‌گوید «خدا [این امکان مادی را] داده». برای او سوال پیش می‌آید که خدا کجای این پروژه بود؟ زرنگی خود خریدار بوده؛ به موقع خریده، به موقع ساخته، خبر داشته جهت رشد شهر کجاست. نسل ما تک‌تک این مسائل ریز را دید به این دلیل سعی کرد مسئولیت کارهایش را بیشتر بر عهده بگیرد. اگر ضرر کرد بگوید حتماً این نقطه اشتباه کردم و اگر سودی داشت حداکثر بر عهده‌ی شانس بگذارد. این است که دیگر خدا [از بطن زندگی افراد] رفت. به همین خاطر است که نسل ما باید روی این سازوکار کار کند. چرا خودمان باید کار کنیم؟ چون درونیات‌مان باید مطرح شود. من کجای زندگی‌ام، کجای قبول شدنم در دانشگاه، کجای بقیه فعالیت‌های زندگی‌ام خدا را حس کردم؟ چرا ما پای این بحثی که با آن ارتباط نگرفتیم، نشستیم؟

اینها را کنار هم بگذاریم تا به یک جمع‌بندی برسیم؛ هرچند به سادگی هم نمی‌شود. من حس می‌کنم که پیامد‌های قشنگی دارد. کسانی که با خدا بودند بن‌بست‌شکن بودند. به تعبیر جناب آقای صابر، کرگدن‌وار کارهایی را انجام دادند که بقیه انجام ندادند. به خاطر آن پیامد‌ها و کارکرد‌ها، این بحث کماکان برای ما جذاب است، ولی ارتباط معنادار درونی با آن برقرار نکردیم. من فکر می‌کنم که این ضعف هست یا اگر نخواهیم بگوییم ضعف، این واقعیت هست که ما خیلی ارتباط نگرفتیم. ولی بیاییم از الگو‌های متفاوت قرآنی برای این استفاده کنیم. الگو‌هایی هستند که کار جمعی کرده‌اند مثل ما که جمعی دور هم هستیم. تک‌تک ما شاید نتوانیم از ابراهیم الگو بگیریم، ولی هویت جمعی ما شاید بتواند با قرآن یک پیوندی بخورد. نمونه‌اش «ابرار» است. در قرآن سوره‌هایی داریم، مشخصاً سوره‌ی انسان، که بیشتر [درباره‌ی این ارتباط جمعی با خدا] توضیح داده است. و سپس خود جمع ما، در قالب محفلی چند نفره درک ابراهیم و سبک پروردگار را با تکیه بر آیات ابراهیم برای خودمان حلاجی کنیم. چرا؟ چون با بررسی الگو‌های مختلف بیاییم ببینیم ما بیشتر شبیه به کدام هستیم؟ از این رویکرد اجتماعی برای اینکه در اجتماع موثر باشیم، با یک نگاه درونی‌تر که واقعاً حامی ما باشد و واقعاً دست‌مان در دست خدا قرار بگیرد، بتوانیم آرزوهای‌مان را دنبال کنیم. مثلاً یکی از آن الگو‌هایی که می‌شود در قرآن بررسی کرد پیامبرانی است که بعضاً کار را نیمه‌کاره رها کردند، کسانی که حرکتی کردند و بعد ناامید شدند و ماندند. اینها شاید ما را به ضرورت بحث ارتباط‌گیری نزدیک‌تر کند.

کار دیگری هم که می‌شود پی گرفت، کار بر روی نماز است. اصلاً قصدم از مطرح کردن این بحث، تزریق تشرّع نیست! این جماعت فراتر از اینها، پیگیر بحث خدا هستند. یک کار آماری در قرآن شده که وقتی به آن توجه می‌کنیم، می بینیم تقریباً ۶۷ مرتبه واژه‌ی صلات در ۶۵ آیه به کار برده شده است و ۶۰ درصد آن کاملاً اجتماعی است. یعنی [خدا] نمازخوانی را که صبور نباشد، انفاق نکرده باشد ـ انفاق فراتر از بحث اقتصاد صرف است ـ و نمازخوانی که زکات نداده باشد، نمی‌پذیرد. در ۲۸ آیه‌ نماز و زکات [همراه همدیگر] است، در هفت آیه انفاق [همراه نماز] است و در چهار آیه نماز و صبر [کنار یکدیگر] است. ۲۵ درصد آیات نماز، رشد شخصیتی است؛ آرزومندی پیامبری است که می‌خواهد به واسطه‌ی این یک تلاشی بکند و توصیه در رابطه با خود نماز است و ۱۵ درصد آن هم آیات مرتبط با آداب فقهی نماز است. من فکر می‌کنم اگر مجموع این الگو‌ها را کنار هم بگذاریم، به آن ضرورت نگاه درونی‌تر می‌رسیم. مضاف بر اینکه آن موثرتر بودن در اجتماع را در دل خودش دارد. آقای مهندس بازرگان در توضیح «ولا الضالّین» یک جمله‌ای دارند که نماز بیشتر به درد آدم‌هایی می‌خورد که می‌خواهند فعالیت اجتماعی بکنند، ولی کسی که نمی‌خواهد فعالیتی بکند نه اینکه نماز نخواند، خواندن و نخواندنش [چندان تفاوتی ندارد]؛ خیلی نمی‌فهمد چه کار می‌کند؟ ازاین جهت من پیشنهادم این بود که یک جمع‌های گروهی حول این بحث‌هایی که تا الآن شد، شکل بگیرد، خودمان این بحث‌ها را حلاجی بکنیم . سه یا چهار مورد الگوی متفاوت کنارش داشته باشیم و سعی کنیم از دل اینها یک بار خودمان را زیر ذره‌بین ببریم. ببخشید که مزاحم وقت دوستان شدم.

 

هدی صابر: دست شما درد نکند. بحث این دفعه کیفی‌تر از بحث جلسه‌ی گذشته‌ی [شما]  بود. چقدر برایش وقت گذاشتی؟

 

مشارکت‌کننده‌ی دوم: من قرار بود این بحث را یک ماه پیش مطرح کنم؛ مدام در ذهنم بود، ولی فرصت نشد.

 

هدی صابر: فکر می‌کنی این فاصله‌ی دو نسل که بحث را با آن شروع کردی، چگونه پر می‌شود؟

 

مشارکت‌کننده‌ی دوم: یک بخشی از آن ناشی از بحران‌های متفاوت زمان است یا حداقل تجربه‌ی نسل قبل و بی‌تجربگی نسل ما. چون ما الآن همه چیز را بر مدار توسعه می‌طلبیم، هر چه را که در توسعه، رشد و رفع عقب‌ماندگی به ما کمک می‌کند، می‌گیریم و از بقیه‌ی وجوه غافل می‌شویم. ولی نسل قبلی فراز و فرود‌هایی داشته که احساس می‌کند با یک گل شاید بهار نشود؛ با یک اقدام، با یک نیروی تازه [شاید به تنهایی نتوان شرایط را تغییر داد]. نه اینکه [نسل قبل] بخواهند آدم‌سازی کنند، اما احساس می‌کنند که یک بخش از ضعف ما [نسل نو]، ضعف درون ماست. شاید نتوانم این بخش را خوب توضیح بدهم. نسل ما نسلی است که خودش را فراموش کرده است. خودش را به چه دلیل بیش از اندازه اجتماعی می‌داند، نمی‌دانم. من احساس می‌کنم بچه‌هایی که حوصله‌ی کار در قرآن دارند، روی نماز و الگو‌های متفاوت قرآنی مثلاً ابرار، [بهتر است کار کنند]. چون من خودم اتفاقی کار کرده‌ام، اینها بن‌بست‌شکنی‌های‌شان یک متد خیلی کوچک دارد که برای خود من وقتی کار می‌کردم، جالب بود. اینها باعث می‌شود که ما بفهمیم می‌شود آن کارهای اجتماعی را انجام داد و برای جامعه مفید بود و توسعه‌ی جامعه را هم به همراه داشته باشیم و خودمان را هم در بستر جامعه صیقل و رشد بدهیم که بازگشت به عقب نداشته باشیم و در توقف‌گاه‌ها نمانیم.

 

مشارکت‌کننده‌ی سوم: راجع به نماز که دوست‌مان صحبت کردند [نکته‌ای داشتم]. خیلی از بچه‌ها هستند که در فرم نماز اشکال دارند و می‌گویند ما می‌خواهیم مسلمان باشیم، ولی آن رابطه را در نماز نمی‌توانیم برقرار کنیم. از آقای محمّدی هم پرسیدند با تبلیغاتی که شده کسی که الآن نماز نخواند، هیچ [کار دیگرش نزد خدا] قبول نیست و هیچ دری به رویش باز نمی‌شود. من دوست ندارم که بچه‌ها با این ذهنیت روبرو شوند. همه جای قرآن تصریح کرده که نماز را به پا دارید و وقتی به تفاسیر رجوع می‌کنیم مخصوصاً تفسیر پرتوی از قرآن نماز را به معنی توجه می‌داند که یک فرم آن نمازی است که در شرع ما مشهور هست و پیامبر ما می‌گفته [به این صورت نماز بخوانید]. شما هر جای دیگری که صلاة مطرح شده را ببینید در رابطه با حضرت عیسی هست و... آنجا نیامده فرم خاصی را مطرح کند؛ حال شرع ما یک شکلی را پذیرفته. من فقط می‌خواستم تداعی نشود اگر کسی، جوانی هنوز درک نکرده که این فرم [شرعی نماز] مساله‌ای از او حل می‌کند، ناامید شود. اگر بخواهم برداشت خودم را بگویم، احساس می‌کنم لحظه‌ای که ما اینجا هستیم و این مساله را دنبال  و این توجه را ایجاد می‌کنیم، در واقع داریم نماز را برپا می‌داریم. برای خود من واقعاً چنین احساسی هست. حال چه فلسفه‌ای پشت آن فرم جاری هست با آن شکل جماعت جای دیگر قابل بحث است. ولی ما در نظر بگیریم هر لحظه می‌توانیم در حال نماز  باشیم؛ اگر احساس بکنیم یک دوربین مخفی هست و این دوربین که بر ذات و درون ما احاطه دارد، هر لحظه هست و ما هر لحظه می‌توانیم با آن ارتباط داشته باشیم و محدود به زمان خاصی نیست.

 

مشارکت‌کننده‌ی چهارم: ببخشید بخشی از صحبت‌های ایشان درست است. ولی متاسفانه همه چیز در هم آمیخت. من هفت جلسه‌ی اول مباحث را نبودم؛ ولی همین طور که صحبت می‌کردید، چیز‌هایی به ذهنم می‌رسید. بعد جزوات را که خواندم دیدم که شما به همه‌ی آنها اشاره کردید. یعنی آن‌قدر اینها بدیهیِ جامعه‌ی ماست که همه می‌بینیم. متاسفانه همه چیز در هم آمیخته شده است. اینکه دوست قبلی فرمودند ما همه اینجا داریم نماز می‌خوانیم، من فکر نمی‌کنم این طور باشد. در قرآن و دین و آیین ما نماز یک تعریفی دارد. نمی‌گویم این تعریف الزاماً همان قالبی است که تبلیغ می‌کنند. برای روزه یک تعریفی هست. مثلاً شما نمی‌توانید بگویید که [روزه ی من به شکلی است که] من شب‌ها نمی‌خورم. به هر حال در متن [دین]، هر کدام از اینها یک تعریفی دارد. خواهش می‌کنم اینها را با هم درنیامیزیم. اینکه چون آنها [مروجان رسمی دین] مباحث را در هم آمیخته‌اند، ما هم چنین کنیم، [به نظرم صحیح نیست]. ما در قرآن به صراحت داریم که نماز پنج نوبت است. یکی از ویژگی‌های نماز رابطه‌ی ویژه و تنگاتنگی است که ما با خدا داریم. بعد این علاوه بر محتوا، یک عرفی دارد که آن عرف خودش می‌تواند محتوا را تغییر دهد. منظورم این است که طوری نباشد که تمام مفاهیم دینی دستخوش تغییر قرار بگیرد. الآن یک عده‌ای آمدند آنها را غصب کردند و  از آنها سوءاستفاده می‌کنند، ما  نباید بیاییم موضعی بگیریم که از انصاف و آن متن و هدف اصلی  [دین] دور بیفتیم.

 

مشارکت‌کننده‌ی پنجم: من کارم به گونه‌ای است که دائم در سفر هستم و بیشتر در هتل‌ها بوده‌ام. در مورد نماز همیشه تحقیق کردم. خیلی اطلاعات ندارم، ولی تحقیقاتی  راجع به الصلاة انجام دادم. الصلاة با نماز خواندن ما خیلی فرق دارد. صلات یعنی رو کردن، یعنی رو به خدا داشتن در زندگی هر کاری و هر عملی که ما انجام می‌دهیم رو به خدا باشد؛ همان یکتایی و اخلاص. یعنی ما در هر عمل و حرکت و مشی و استراتژی و تاکتیکی رو به خدا باشیم و این صلواتی هم که می‌فرستیم همین است؛ وقتی صلوات می‌فرستیم، یعنی پشت سر پیغمبر «الله‌اکبر» می‌گوییم و می‌رویم جلو و رو می‌کنیم به سمت پیغمبر، چون پیغمبر هم رویش به خداست. در مورد صلات هم همیشه در قرآن گفته «اقم الصلاة». ولی دوست عزیزمان به نکته‌ی جالبی اشاره کردند که دکتر شریعتی هم به همان اشاره کرده است. هر چیزی یک عرفی دارد و یک محتوایی؛ و اگر ما ظرف را از محتوا جدا کنیم، رفته‌رفته محتوا از بین خواهد رفت. یعنی وقتی که ما آن خم و راست شدن را از دست بدهیم و هر کسی هر گونه دلش خواست نماز بخواند، آرام‌آرام [محتوای نماز نیز] از بین خواهد رفت. یعنی ظرف و مظروف باید تا حدودی بالانس و تعادل داشته باشند. البته یک سوالی هم از شما داشتم که شاید مبتلابه خیلی از دوستان هم باشد. کشمکش خدای قدیم و خدای جدید انرژی بسیار مضاعفی را از ما می‌گیرد. این خدای جدیدی که من تازه او را شناختم و چندین بار او را خواندم، به دادم رسیده و بسیار هم خشنودم؛ ولی با خدایی که از قبل می‌شناختم چه کنم؟

 

هدی صابر: شما پرانتز خوبی باز کردید. همین را خودتان کار کنید، دفعه‌ی بعد بیایید مطرح کنید. این بحث خوبی است.

 

مشارکت‌کننده‌ی دوم: اینکه من نماز را مطرح کردم، چون الگوی عام ارتباطی است. هر کسی در هر وضعیتی با بخشی از آن می‌تواند خلاء ارتباط را پر کند و به درکی برسد که بتواند خودش را با ابراهیم و... بسنجد؛ یعنی برای او سنگ محک است. خیلی متشکرم.

 

هدی صابر: خیلی ممنون. شب خوش.

 


 

[۱]. تاریخ برگزاری این نشست سه­شنبه  ۲۴ دی­ماه ۱۳۸۷ می­باشد.

[۲]. آیه­ی ۳۸ سوره­ی ق: «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَینَهُما فی‏ سِتَّةِ أَیامٍ وَ ما مَسَّنا مِنْ لُغُوبٍ».

[۳]. اشاره­ی شهید صابر به تغییر ایدئولوژی در سازمان مجاهدین خلق در سال ۱۳۵۴ و حذف­ها و برادرکشی­های پس از آن است که از آن با عنوان «ضربه­ی ۵۴» یاد می­شود و در اثر آن بسیاری از امیدها به یاس بدل شد.

[۴]. «أَنَّ اللَّهَ یحُولُ بَینَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِه‏» : «و بدانید كه خدا میان آدمى و دلش حایل مى‏گردد» (انفال: ۲۴) و «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ» : «و ما انسان را آفریده‏ایم و مى‏دانیم كه نفس او چه وسوسه‏اى به او مى‏كند، و ما از شاهرگ [او] به او نزدیكتریم.» (ق:۱۶)

[۵]. اشاره به آیاتی نظیر «وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادی عَنِّی فَإِنِّی قَریبٌ أُجیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعان‏» (بقره: ۱۸۶)، «قُلْ أَمَرَ رَبِّی بِالْقِسْطِ وَ أَقیمُوا وُجُوهَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ وَ ادْعُوهُ مُخْلِصینَ لَهُ الدِّین‏» (اعراف: ۲۹)، «وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونی‏ أَسْتَجِبْ لَكُم‏» (غافر: ۶۰)، که طی آنها خداوند انسان را به فراخوانی خودش دعوت می­نماید.

[۶]. «فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ إِنِّی لَكُمْ مِنْهُ نَذیرٌ مُبین‏» : «پس به سوى خدا بگریزید، كه من شما را از طرف او بیم‏دهنده‏اى آشكارم.» (ذاریات: ۵۰)

[۷]. از غزل شماره ۲۱۳۱ دیوان کبیر مولانا (تصحیح بدیع­الزمان فروزانفر) با مطلع: «حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو».

[۸]. «وَ إِذَا سَأَلَكَ عِبَادِى عَنیِ فَإِنیِ قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ  فَلْیسْتَجِیبُواْ لىِ وَ لْیؤْمِنُواْ بىِ لَعَلَّهُمْ یرْشُدُون‏».

[۹]. «مَثَلُ الَّذِینَ اتخَذُواْ مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِیاءَ كَمَثَلِ الْعَنكَبُوتِ اتخَذَتْ بَیتًا وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُیوتِ لَبَیتُ الْعَنكَبُوتِ  لَوْ كَانُواْ یعْلَمُون»‏.

[۱۰]. «فَمَن یكْفُرْ بِالطَّغُوتِ وَ یؤْمِن بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى‏ لَا انفِصَامَ لَهَا وَ اللَّهُ سمِیعٌ عَلِیم‏».

[۱۱]. إ«ِنَّ الَّذِینَ قَالُواْ رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُواْ فَلَا خَوْفٌ عَلَیهِمْ وَ لَا هُمْ یحْزَنُون».‏

[۱۲]. «لَّا یسَمُ الْانسَنُ مِن دُعَاءِ الْخَیرِ وَ إِن مَّسَّهُ الشَّرُّ فَیوسٌ قَنُوطٌ(۴۹) وَ لَئنْ أَذَقْنَاهُ رَحْمَةً مِّنَّا مِن بَعْدِ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ لَیقُولَنَّ هَاذَا لىِ وَ مَا أَظُنُّ السَّاعَةَ قَائمَةً وَ لَئنِ رُّجِعْتُ إِلىَ‏ رَبیِ إِنَّ لىِ عِندَهُ لَلْحُسْنىَ‏  فَلَنُنَبِّئنَّ الَّذِینَ كَفَرُواْ بِمَا عَمِلُواْ وَ لَنُذِیقَنَّهُم مِّنْ عَذَابٍ غَلِیظٍ(۵۰) وَ إِذَا أَنْعَمْنَا عَلىَ الْانسَانِ أَعْرَضَ وَ نَا بجَانِبِهِ وَ إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ فَذُو دُعَاءٍ عَرِیضٍ(۵۱)».

[۱۳]. «فَاذْكُرُونىِ أَذْكُرْكُمْ وَ اشْكُرُواْ لىِ وَ لَا تَكْفُرُون».

[۱۴]. «وَ اللَّهُ یدْعُواْ إِلىَ‏ دَارِ السَّلَمِ وَ یهْدِى مَن یشَاءُ إِلىَ‏ صِرَاطٍ مُّسْتَقِیم‏».

[۱۵]. «وَ مَنْ یطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیهِمْ مِنَ النَّبِیینَ وَ الصِّدِّیقینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحینَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفیقا».

[۱۶]. اشاره به آیات ۳۵ و ۳۶ سوره­ی آل­عمران.

[۱۷]. اشاره‌ی مشارکت‌کننده به سخنرانی دکتر محمّدی گرگانی در نشست چهاردهم «باب بگشا» با عنوان «من جاویدان» است.

[۱۸]. اشاره‌ به بحثی است که توسط مشارکت‌کننده‌ی دوم در نشست دهم مباحث «باب بگشا» ارائه گردید.  

 

مسیر جاری:   صفحه اصلی آموزش‌هانشست‌های «باب بگشا»آرشیو نوشتاری «باب بگشا»
| + -
استفاده از مطالب سایت با ذکر ماخذ مجاز می‌باشد